دیوان حافظ – یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد
به وداعی دلِ غمدیدهٔ ما شاد نکرد

آن جوانبخت که می‌زد رقمِ خیر و قبول
بندهٔ پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پایِ عَلَمِ داد نکرد

دل به امّیدِ صدایی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغِ سحر
آشیان در شِکَنِ طُرِّهٔ شمشاد نکرد

شاید ار پیکِ صبا، از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کِلْکِ مَشّاطِهٔ صُنعَش نَکِشد نقشِ مراد
هر که اقرار بدین حُسنِ خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیاتِ عراقیست سرودِ حافظ
که شنید این رهِ دلسوز که فریاد نکرد





  دیوان حافظ - مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

آیا در این خیال که دارد گدای شهر
روزی بود که یاد کند پادشاه از او
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کالی

[ ع. کالی ء ]
۱- (اِفا.) محافظت کننده، نگاهبان.
۲- متأخر.
۳- (اِ.) بیعانه.
۴- وامی که به تأخیر افتد و در پرداخت آن درنگ شود.

کالیبر

(بْ) [ فر. ] (اِمر.) قطر دهانه لوله توپ یا تفنگ.

کالیدن

(دَ) (مص ل.)
۱- آشفته شدن، ژولیده شدن.
۲- گریختن.

کالیده

(دِ) (ص مف.) درهم شده، آشفته.

کالیو

(لِ) (ص.) = کالیوه:
۱- سرگشته، حیران.
۲- ابله، احمق.

کالیکول

[ فر. ] (اِ.) کاسه گل اضافی بر کاسه اصلی گل برخی گیاهان مانند پنیرک، میخک، توت فرنگی.

کام

(اِ.) = کامه:
۱- مراد و مقصود.
۲- قصد، نیت.
۳- شهوت. ؛~ ِ کسی را خاریدن باعث شادکامی آن کس شدن.

کام

(اِ.) سقف دهان.

کام بخش

(بَ) (ص فا.) دهنده آرزو.

کام وریژ

(مُ) (اِمر.) = ریژوکام. ریژکام:
۱- مراد و مقصود.
۲- هوی و هوس.
۳- کام.

کام گرفتن

(گِ رِ تَ) (مص ل.) کامیاب شدن.

کامبرین

(بِ یَ) [ فر. ] (اِ.) اولین دوره از ادوار پنجگانه دوران اول زمین شناسی.

کامجو

(ص فا.) خوش گذران.

کامخ

(مَ) [ معر. ]
۱- (اِ.) آبکامه که از آن نانخورش سازند؛ کامه.
۲- کنایه از پلیدی مردم. ج. کوامخ.

کامران

(ص فا.) خوشگذران، عیاش.

کامروا

(رَ) (ص مر.) برخوردار، متمتع.

کامستن

(مِ تَ) (مص م.) بر هم زدن معامله، دبه درآوردن.

کامل

(مِ) [ ع. ] (ص.)
۱- درست، بی نقص.
۲- فاضل، دانا.

کاملاً

(مِ لَ نْ) [ ع. ] (ق.) به طور کامل، تماماً.

کاملیا

(مِ) [ فر. ] (اِ.) درختچه‌ای است زینتی از خانواده چای که جزو تیره پنیرک می‌باشد. برگ‌هایش بیضی و شبیه برگ چای است و گل‌هایش خوش رنگ و زیبا است. در حدود ۱۴ گونه از این گیاه شناخته شده که ...


دیدگاهتان را بنویسید