دیوان حافظ – خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب
الصَبوح الصَبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیمِ بهشت
هان، بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب

تخت زُمْرُد زده است گل به چمن
راحِ چون لعلِ آتشین دریاب

درِ میخانه بسته‌اند دگر
اِفتَتِح یا مُفَتِّح الاَبواب

لب و دَندانْت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌هایِ کباب

این چنین موسِمی عجب باشد
که ببندند میکده به شتاب

بر رخِ ساقیِ پری پیکر
همچو حافظ بنوش بادهٔ ناب







  شاهنامه فردوسی - فرستادن فريدون منوچهر را به جنگ تور و سلم
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

برهان ملک و دین که ز دست وزارتش
ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کاروانک

(نَ) [ معر. ] (اِ.) مرغی است شبیه به مرغابی دارای منقاری دراز و بیشتر در کنار آب می‌نشیند، کروان.

کاروانکش

(کُ) (اِ.)۱ - ستاره شعری، شباهنگ.
۲- زهره.

کارورز

(وَ) (ص فا.)
۱- آن که به کاری اشتغال دارد، کارکن.
۲- دانشجوی پزشکی که در بیمارستان به دستور سرپزشک کار می‌کند، انترن.

کاروژول

(وَ) (ص فا.) کاروژولنده، سرکارگر، سرعمله.

کارپرداز

(پَ) (ص.) مباشر، مأمور کار - پردازی.

کارپردازی

(~.) (حامص.)
۱- مباشرت.
۲- بخشی از اداره که وظیفه آن فراهم کردن کار یا نوشت افزار آن اداره‌است.

کارپیچ

(اِمر.)
۱- پارچه‌ای که گلابتون دوزان لفافه کار خود سازند به جهت محافظت از آن.
۲- دسته و بسته، تنگ.

کارکرد

(کَ) (مص مر.)
۱- عمل و کار.
۲- اندازه و مقیاس کار انجام شده.

کارکرده

(کَ دِ) (ص مف.)
۱- کارآزموده، باتجربه.
۲- کهنه، فرسوده.

کارکشته

(کُ تِ یا تَ) (ص مف) (عا.) مجرب ورزیده.

کارکشتگی

(کُ تِ)(حامص.) (عا.) ورزیدگی، آزمودگی.

کارکن

(کُ) (اِ.) مُسهل.

کارکن

(~.) (ص.) دارای عادت یا گرایش به کار کردن، کاری، کوشا، فعال.

کارکیا

(ص مر.) پادشاه، وزیر، کاردان.

کارگاه

(اِمر.) محل ساختن چیزها، جای کار کردن کارگران.

کارگر

(گَ) (ص.)
۱- شاغل، کارکننده.
۲- مؤثر.

کارگر شدن

(گَ. شُ دَ) (مص ل.) اثر کردن، تأثیر گذاشتن.

کارگردان

(گَ) (اِ.)
۱- کسی که انجام کارها را اداره می‌کند.
۲- کسی که بازیگران را راهنمایی می‌کند و نمایشنامه‌ها را به روی صحنه می‌آورد.

کارگزار

(گُ) (ص فا.) عامل، مأمور.

کارگزینی

(گُ) (حامص. اِمر.)۱ - به کار گماشتن (کسی را).
۲- اداره‌ای که به کار استخدام، ماموریت، ترفیع، انتقال، بازنشستگی و سایر امور مربوط به کارمندان و کارکنان یک سازمان می‌پردازد، اداره استخدام.


دیدگاهتان را بنویسید