دیوان حافظ – خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمه‌هایِ تو بست

مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست

ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست

مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گره‌گشایِ تو بست

تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست

ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟


  شاهنامه فردوسی - سير نشدن ضحاك از جستجوى
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

هلو

(~.) (اِ.) ریسمانی که کودکان از جایی آویزند و بر آن نشینند و در هوا آیند و روند؛ ارجوحه، تاب.

هلو

(هُ) (اِ.) درختی از تیره گل سرخیان و از دسته بادامی‌ها که دارای میوه آب دار شفت و هسته ناهموار درشت است. گونه‌های مختلف هلو عبارت از شفتالو و شلیل و هلو انجیری هستند که همگی میوه‌هایی ریزتر از هلو ...

هلوی

(هِ) (اِ.)
۱- گردکان بازی.
۲- چرخی که کودکان از چوب و خلاشه سازند و بر آب روان گذارند تا آب آن را به گردش درآورد و ایشان تماشا کنند، گردون بازی.

هلپ هلپ

(هُ لُ. هُ لُ) (اِصت. ق مر.) (عا.) سر و صدای بسیار.

هلپند

(هَ لَ پَ) (ص.) مردم بیکار، هیچکاره.

هلپی

(هُ لُ پّ) (اِصت. ق.) (عا.) یکباره یک هو.

هلیت

(هَ یَّ) [ ع. ] (مص ل.) مصدر صناعی است مرکب از هل و ئیت یعنی پرسش کردن از مطلب «هل» و سؤال از مطلب هل یعنی سؤال از اصل وجود شی ء یا سؤال از وجود صفتی برای شی ...

هلیدن

(هَ دَ) [ په. ] (مص م.) گذاشتن، فرو - گذاشتن، ترک کردن، واگذاشتن.

هلیل

(هَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- هلال (ماه).
۲- نامی برای مردان.

هلیله

(هَ لِ) (اِ.) درختی از تیره کمبرتاسه و از رده دولپه‌ای‌ها که دارای میوه بیضوی شکلی به اندازه یک سنجد ریز است. میوه این گیاه مصرف طبی دارد و خشک شده آن را به عنوان قابض به کار می‌برند، این ...

هلیم

(هَ) (اِ.) نک هریسه.

هلیو

(هِ یا هَ) (اِ.) سبدی که از چوب و نی بافند و چیزها در آن کنند.

هلیوم

(هِ یُ) [ فر. ] (اِ.) عنصر گازی شکلی که در برخی سنگ‌های حاوی اکسیداورانیوم کشف گردید و بعدها وجود آن را در سایر کانی‌ها تشخیص دادند. این گاز در ترکیب هوا وجود دارد و در برخی آب‌های معدنی نیز ...

هلیک

(هَ) (اِ.) آلبالوی جنگلی را گویند که آلولک نیز گفته می‌شود.

هلیکوپتر

(هِ کُ تِ) [ فر. ] (اِ.) نوعی وسیله ترابری هوایی که در هنگام فراز و فرود می‌تواند به طور قایم یا عمودی حرکت کند و به حالت ایستاده در هوا بماند. چرخبال، بالگرد. (فره).

هم

(هَ مّ) [ ع. ] (اِ.)
۱- اندوه، حزن. ج. هموم.
۲- قصد، اراده.
۳- آن چه بدان قصد کنند. ؛~ و غم فرق بین هم و غم اصلاً در آن است که هم اندوه آینده‌است و غم اندوه گذشته و ...

هم

(هَ) [ په. ]
۱- (ق.) نیز، همچنین.
۲- (پش.) در ترکیبات پیشوند اشتراک است: هم اتاق، همراه، همدل.

هم آغوش

(هَ) (ص مر.) در آغوش یکدیگر، در بر یکدیگر.

هم آغوشی

(هَ) (حامص.) در بغل کسی بودن.

هم آهنگ

(هَ. هَ) (ص.)
۱- موافق، متحد.
۲- دو یا چند صدا که با هم توافق و تناسب داشته باشد.


دیدگاهتان را بنویسید