دیوان حافظ – خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمه‌هایِ تو بست

مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست

ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست

مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گره‌گشایِ تو بست

تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست

ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟


  دیوان حافظ - ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم
جز دیده کس آبی به لب من نچکاند
«خواجوی کرمانی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

هق و هق

(هِ قُ هِ) (اِصت. ق.) (عا.) آوای گریه شدید، صدای گریستن سخت.

هقعه

(هَ عَ) [ ع. ] (اِ.) نام منزل پنجم از منازل ماه که سه ستاره ریز است در بالای صورت فلکی جوزا.

هل

(هِ) (اِ.) میوه‌ای کوچک به اندازه بند انگشت با پوست تیره و دانه‌های خوش بو از درختی به همین نام.

هل

(هَ) [ ع. ] (از ادات استفهام) آیا.

هلا

(هَ) (شب جم.) کلمه تنبیه و ندا که برای آگاهانیدن به کار می‌رود.

هلاشم

(هَ ش) (ص.) زبون، بد، زشت.

هلال

(هِ) [ ع. ] (اِ.) ماه نو.

هلالوش

(هَ) (اِ.) شور، غوغا، غلغله.

هلاهل

(هَ هِ) (اِ.) زهری که هیچ پادزهر و درمانی ندارد.

هلاهلا

(هَ هَ) (ص.) (عا.) آسان، سهل.

هلاک

(هَ) [ ع. ] (اِمص.) نیستی، فنا.

هلاکت

(هَ کَ) [ ازع. ] (اِمص.) نیستی، مرگ.

هلفدونی

(هُ لُ) (اِمر.)(عا.)
۱- زندان.
۲- سیاه - چال.

هلل

(هُ لُ) (اِ.) عصاره فیل زهره را گویند که به نام‌های حضض و حضیض نیز خوانده می‌شود.

هله

(هَ لَ) [ په. ] (اِ.) هذیان، حرف بیهوده.

هله

(~.) (اِصت.) حرف تنبیه، هلا.

هله

(هِ لِ) فعل امر از هلیدن: بگذار، دست بردار.

هله و هوله

(هَ لِ هُ ل) (اِمر.) (عا.) خوردنی‌های بی خاصیت که موجب سیری کاذب می‌شود.

هلهل

(هَ هَ) (اِ.) نک. هلاهل.

هلهله

(هَ هَ لِ) [ ع. هلهله ] (اِ.) هیاهو و سر و صدا در جشن و شادمانی.


دیدگاهتان را بنویسید