دیوان حافظ – بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کرد
هلالِ عید به دورِ قدح اشارت کرد

ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس بُرد
که خاکِ میکدهٔ عشق را زیارت کرد

مُقامِ اصلیِ ما گوشهٔ خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهایِ بادهٔ چون لعل چیست؟ جوهرِ عقل
بیا که سود کسی بُرد، کاین تجارت کرد

نماز در خَمِ آن ابروانِ محرابی
کسی کُنَد که به خونِ جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جَمّاشِ شیخِ شهر امروز
نظر به دُردکشان از سرِ حقارت کرد

به رویِ یار نظر کن ز دیده مِنّت دار
که کاردیده، نظر از سرِ بِصارت کرد

حدیثِ عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعتِ بسیار در عبارت کرد





  شاهنامه فردوسی - پيغام سلم و تور به نزديك فريدون
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

نمور

(نَ) (ص.) نمناک، مرطوب.

نمون

(نُ)
۱- (اِ.) مَثَل، مانند.
۲- اشاره، رمز.
۳- (ص فا.) نماینده، رهنمون.

نمونش

(نُ نِ)
۱- (اِمص.) راهنمایی.
۲- (اِ.) نمودار.

نمونه

(نَ یا نُ نِ) (اِ.)
۱- مثل، مانند.
۲- مقدار کمی از چیزی که به کسی نشان دهند.
۳- سرمشق، الگو.

نمچ

(نَ) (اِ.) نم، رطوبت.

نمک

(نَ مَ) (اِ.) ماده سپیدی است که به آسانی سوده می‌گردد و در آب حل می‌شود و آن را از آب دریا و معدن به دست می‌آورند. ؛ ~ به حرام (عا.) ناسپاس، حق ناشناس. ؛ ~ ...

نمک زار

(نَ مَ) (اِمر.)
۱- جایی که در آن نمک بسیار است، شوره زار.
۲- معدن نمک.

نمک سود

(~.) (ص مف.) گوشت یا هر چیز دیگر که آن را در نمک خوابانده باشند.

نمک شناس

(~. ش) (ص فا.) سپاس گزار، وفادار.

نمک نشناسی

(~. نَ) (حامص.) ناسپاسی.

نمک پرورده

(~. پَ وَ دِ) (ص مف.) کسی که با خرج دیگری پرورش یافته باشد.

نمک گیر شدن

(نَ مَ. شُ دَ) (مص ل.)(عا.) نان و نمک کسی را خوردن و مرهون آن شخص شدن.

نمکدان

(~.) (اِمر.)
۱- ظرفی شیشه‌ای، بلورین و غیره که در آن نمک کنند.
۲- (کن.) دهان معشوق.
۳- (عا.) شخص با ملاحت.

نمکین

(نَ مَ) (ص نسب.)
۱- شور، نمک زده.
۲- ملیح، زیبا.

نمید

(نُ) (ص.) ناامید، مأیوس.

نمیدن

(نَ دَ) (مص ل.)۱ - نم کشیدن.
۲- توجه کردن و میل نمودن به سوی کسی یا چیزی.

نمیدن

(نُ دَ) (مص ل.) ناامید شدن، مأیوس گشتن.

نمیده

(نَ دِ) (ص مف.) نم کشیده، مرطوب شده.

نمیق

(نَ) [ ع. ] (ص.)
۱- نوشته (شده).
۲- نقش شده.

نمیقه

(نَ قَ یا قِ) [ ع. نمیقه ] (ص.)
۱- نوشته (شده).
۲- نقش شده.


دیدگاهتان را بنویسید