شاهنامه فردوسی – فراهم آوردن شاهنامه

گفتار اندر فراهم آوردن شاهنامه

       

         سخن هر چه گويم همه گفته‏اند            بر باغ دانش همه رفته‏اند

         اگر بر درخت برومند جاى            نيابم كه از بر شدن نيست راى‏

         كسى كو شود زير نخل بلند            همان سايه زو باز دارد گزند

         توانم مگر پايه ساختن            بر شاخ آن سرو سايه فكن‏

         كزين نامور نامه شهريار            بگيتى بمانم يكى يادگار

         تو اين را دروغ و فسانه مدان            برنگ فسون و بهانه مدان‏

         ازو هر چه اندر خورد با خرد            دگر بر ره رمز و معنى برد

  شاهنامه فردوسی - رسيدن سهراب به دژ سپيد

         يكى نامه بود از گه باستان            فراوان بدو اندرون داستان‏

         پراگنده در دست هر موبدى            ازو بهره نزد هر بخردى‏

         يكى پهلوان بود دهقان نژاد            دلير و بزرگ و خردمند و راد

         پژوهنده روزگار نخست            گذشته سخنها همه باز جست‏

         ز هر كشورى موبدى سالخورد            بياورد كاين نامه را ياد كرد

         بپرسيدشان از كيان جهان            و زان نامداران فرّخ مهان‏

         كه گيتى به آغاز چون داشتند            كه ايدون بما خوار بگذاشتند

         چه گونه سر آمد بنيك اخترى            بر ايشان همه روز كند آورى‏

  دیوان حافظ - در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

         بگفتند پيشش يكايك مهان            سخنهاى شاهان و گشت جهان‏

         چو بشنيد از يشان سپهبد سخن            يكى نامور نامه افكند بن‏

         چنين يادگارى شد اندر جهان            برو آفرين از كهان و مهان‏

 

                       

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

از سرم تا نگذرد می، کم نگردد رعشه‌ام
همچو ماهی در میان آب خوابم می‌برد
«صائب تبریزی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید

اسم

( اِ ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کلمه‌ای که به وسیله آن چیزی یا کسی را می‌خوانند، نام.
۲- عنوان.
۳- شهرت، آوازه.
۴- در دستور زبان فارسی قسمی از اقسام کلمه که بدان مردم یا جانور یا چیزی را نامند و معین کنند: مرد، زن، خانه، میز، کوه و دشت. ضح - در صرف عربی اسم قسمی از سه قسم کلمه‌است که بر معنایی مستقل دلالت کند و به زمانی خاص باز بسته نباشد.
۵- اسم ذات است مسما به اعتبار صفت و صفت یا با وجود است چون عالم و قدیم و یا با عدم است چون قدوس (تصوف). ج. اسامی، اسماء. ؛~ آلت اسمی است که بر ابزار کار دلالت کند. ؛ ~ اشاره «این» و «آن» هرگاه مسبوق به اسم می‌باشد، اسم اشاره نامیده شود. نخستین برای اشاره به نزدیک و دومین برای اشاره به دور: این خانه، این میز، آن مرد، آن خیابان. ؛ ~ جمع اسم عام چون در صورت مفرد و در معنی جمع باشد: دسته، رمه. ؛~ بی مسمی نامی که معنی آن با چیز یا کسی که برای آن وضع شده‌است مطابق نباشد. ؛~ جنس اسمی است که بر افراد یک جنس دلالت کند و آن نه معرفه‌است نه نکره مانند: درخت، کوه، اسب و چون خواهند نکره شود «ی» بدان افزایند: درختی، کوهی، اسبی. ؛ ~ خاص آن است که بر فردی مخصوص و معین دلالت کند. مق. اسم عام. ؛ ~ ذات اسم چون قایم به ذات باشد و وجودش وابسته به دیگری نباشد آن را اسم ذات نامند. مق. اسم معنی. ؛ ~ زمان اسمی است که دلالت بر زمان کند. ؛ ~ مکان اسمی است که دلالت بر مکان کند. ؛ ~ فاعل اسمی است مشتق از فعل که بر کننده کاری یا دارنده حالتی دلالت کند؛ صفت فاعلی. ؛~ مفعول اسمی است که دلالت می‌کند بر چیزی یا کسی که فعل بر او واقع شده‌است ؛ صفت مفعولی. ؛ ~ مصدر کلمه‌ای است مشتق از فعل که بر معنی مصدر دلالت کند (و آن جز مصدر و ریشه فعل است). ؛ ~ مشتق اسمی که از مصدر یا ریشه‌ای جدا شده باشد مانند اسم فاعل که از امر یا ریشه و اسم مفعول که از مصدر (مرخم) ساخته می‌شود. ؛ ~ معنی اسمی است که وجود مسمی آن به غیرش وابسته باشد. مق. اسم ذات: رنجش، دانش، سفیدی، هوش.

دیدگاهتان را بنویسید