شاهنامه فردوسی – خوان چهارم كشتن زنى جادو را

خوان چهارم كشتن زنى جادو را

چو از آفرين گشت پرداخته
بياورد گلرنگ را ساخته‏

نشست از بر زين و ره بر گرفت
خم منزل جادو اندر گرفت‏

         همى رفت پويان براه دراز            
چو خورشيد تابان بگشت از فراز

         درخت و گيا ديد و آب روان            
چنانچون بود جاى مرد جوان‏

         چو چشم تذروان يكى چشمه ديد            
يكى جام زرين برو پرنبيد

         يكى غرم بريان و نان از برش            
نمكدان و ريچال گرد اندرش‏

         خور جاودان بد چو رستم رسيد            
از آواز او ديو شد ناپديد

         فرود آمد از باره زين بر گرفت            
بغرم و بنان اندر آمد شگفت‏

         نشست از بر چشمه فرخنده پى            
يكى جام زر ديد پر كرده مى‏

         ابا مى يكى نيز طنبور يافت            
بيابان چنان خانه سور يافت‏

         تهمتن مر آن را ببر در گرفت            
بزد رود و گفتارها بر گرفت‏

         كه آواره و بدنشان رستم است            
كه از روز شاديش بهره غم است‏

         همه جاى جنگست ميدان اوى            
بيابان و كوهست بستان اوى‏

         همه جنگ با شير و نر اژدهاست            
كجا اژدها از كفش نارهاست‏

         مى و جام و بويا گل و ميگسار            
نكردست بخشش و را كردگار

         هميشه بجنگ نهنگ اندر است            
و گر با پلنگان بجنگ اندر است‏

         بگوش زن جادو آمد سرود            
همان ناله رستم و زخم رود

         بياراست رخ را بسان بهار            
و گر چند زيبا نبودش نگار

         بر رستم آمد پر از رنگ و بوى           
 بپرسيد و بنشست نزديك اوى‏

         تهمتن بيزدان نيايش گرفت           
 ابر آفرينها فزايش گرفت‏

         كه در دشت مازندران يافت خوان            
مى و جام با ميگسار جوان‏

         ندانست كو جادوى ريمنست            
نهفته برنگ اندر اهريمنست‏

         يكى طاس مى بر كفش بر نهاد            
ز دادار نيكى دهش كرد ياد

         چو آواز داد از خداوند مهر            
دگرگونه‏تر گشت جادو بچهر

         روانش گمان نيايش نداشت            
زبانش توان ستايش نداشت‏

         سيه گشت چون نام يزدان شنيد            
تهمتن سبك چون در و بنگريد

         بينداخت از باد خمّ كمند            
سر جادو آورد ناگه ببند

         بپرسيد و گفتش چه چيزى بگوى            
بدان گونه كت هست بنماى روى‏

         يكى گنده پيرى شد اندر كمند            
پر آژنگ و نيرنگ و بند و گزند

         ميانش بخنجر بدو نيم كرد            
دل جادوان زو پر از بيم كرد



خوان نخست شاهنامه – جنگ رخش با شيرى

  دیوان حافظ - به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

خوان دوم شاهنامه – يافتن رستم چشمه آب

خوان سوم شاهنامه – جنگ رستم با اژدها

خوان پنجم شاهنامه – گرفتار شدن اولاد به دست رستم

خوان ششم شاهنامه – جنگ رستم و ارژنگ ديو

خوان هفتم شاهنامه – كشتن رستم ديو سپيد را


در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به دریا بنگرم دریا تو بینم
«بابا طاهر عریان»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

آنتریک

(تِ) [ ازفر. ] (اِمص.)
۱- تحریک، توطئه.
۲- ماجرای هیجان انگیز در یک داستان و نمایش یا فیلم که باعث جلب توجه یا علاقه می‌شود.

آنتن

(تِ) [ فر. ] (اِ.)دستگاهی برای پخش یا دریافت امواج الکترومغناطیسی.

آنتی بیوتیک

[ فر. ] (اِمر.) به ماده‌ای که مانع ادامه حیات و تکثیر و رشد دسته‌ای از باکتری‌ها و عوامل بیماری زا شود گویند، پادزهر، پادزیست (فره).

آنتی تز

(تِ) [ فر. ] (اِ.) دومین طرف از مجموعه تز، آنتی تز و سنتز، وجود یا قضیه‌ای که در برابر تز قرار می‌گیرد یا آن را نقض می‌کند، برابرنهاد.

آنتی هیستامین

[ انگ. ] (اِ.) دارویی که بازدارنده برخی آثار هیستامین به ویژه نقش آلرژی زای آن باشد، ضد هیستامین. (فره).

آنتیک

[ فر. ] (ص.)
۱- دیرینه، باستانی، عتیقه (فره).
۲- (عا.) باارزش، قیمتی.
۳- (عا.) بسیار بد، سخت زشت و کریه.

آنجا

(اِ.) آن مکان، مکان مورد اشاره یا مورد نظر.

آند

(نُ دْ) [ انگ. ] (اِ.) مسیری که جریان برق مثبت طی می‌کند تا در قطب منفی وارد الکترولیت شود. اصطلاحاً قطب مثبت.

آندوتوکسین

(دُ تُ) [ فر. ] (اِ.) سمی که در باکتری وجود دارد و تنها پس از تجزیه یا مردن یا متلاشی شدن یاخته باکتریایی آزاد می‌شود، درون زهرابه. (فره).

آندودرم

(دُ دِ رْ) [ فر. ] (اِ.)
۱- درونی ترین لایه از سه لایه زاینده اولیه جنین جانور که بخشی از لوله گوارش و ریه‌ها و ساختارهای مربوط از آن پدید آید.
۲- درونی ترین لایه پوست که مانند غلافی بافت آوندی ...

آندوسپرم

(دُ پِ) [ فر. ] (اِ.) قسمتی از بذر که مواد غذایی مورد نیاز جنین را تأمین کند، خورش. (فره).

آندوسکوپی

(دُ سْ کُ) [ فر. ] (اِمص.) معاینه مجراها و حفره‌های داخلی بدن با درون بین (آندوسکوپ)، درون بینی. (فره).

آندون

(ق.)
۱- آن جا.
۲- بدان سوی، بدان جهت.
۳- آنچنان.

آنرمال

(نُ) [ فر. ] (ص.) نابهنجار، غیرعادی.

آنزیم

[ فر. ] (اِ.) گروهی از پروتئین‌های کاتالیزی که یاخته‌های زنده آن‌ها را تولید می‌کنند و حد واسط فرایندهای شیمیایی حیات هستند، زی مایه. (فره.)

آنسه

[ ع. آنسه ] (اِفا.) مؤنث آنس، زن نیکو، خانم. ج. اوانس، آنسات.

آنسیلین

(اِ.) مایعی است بی رنگ و با بوی نامطبوع که در هوا کدر می‌شود و در آب کم محلول است و آن یکی از ترکیبات بنزین است و نشانه آن در شیمی ۲ NH 5 H ۶ C است. ...

آنسیکلوپدی

(لُ پِ) [ فر. ] (اِ.) = انسیکلوپدی: دایره المعارف، کتابی که تمام لغات و اصطلاحات علمی و ادبی یک زبان به ترتیب حروف هجا در آن نوشته شده‌است.

آنفارکتوس

[ فر. ] (اِ.) قسمتی از بافت (قلب یا کلیه) که شریان مشروب کننده آن بسته باشد.

آنفولانزا

(فُ) [ فر. ] (اِ.)نوعی بیماری ویروسی مسری که نشانه‌های آن سردرد، تب، کم اشتهایی، ضعف و کوفتگی عمومی، سرفه و عطسه‌است.


دیدگاهتان را بنویسید