شاهنامه فردوسی – بنياد نهادن اين نامه

گفتار اندر بنياد نهادن اين نامه

       

         دل روشن من چو برگشت ازوى            سوى تخت شاه جهان كرد روى‏

         كه اين نامه را دست پيش آورم            ز دفتر بگفتار خويش آورم‏

         بپرسيدم از هر كسى بيشمار            بترسيدم از گردش روزگار

         مگر خود درنگم نباشد بسى            ببايد سپردن بديگر كسى‏

         و ديگر كه گنجم وفادار نيست            همين رنج را كس خريدار نيست‏

         برين گونه يك چند بگذاشتم            سخن را نهفته همى داشتم‏

         سراسر زمانه پر از جنگ بود            بجويندگان بر جهان تنگ بود

         ز نيكو سخن به چه اندر جهان            بنزد سخن سنج فرّخ مهان‏

         اگر نامدى اين سخن از خداى            نبى كى بدى نزد ما رهنماى‏

         بشهرم يكى مهربان دوست بود            تو گفتى كه با من بيك پوست بود

         مرا گفت خوب آمد اين راى تو            به نيكى گرايد همى پاى تو

         نبشته من اين نامه پهلوى            به پيش تو آرم مگر نغنوى‏

         گشاده زبان و جوانيت هست            سخن گفتن پهلوانيت هست‏

         شو اين نامه خسروان بازگوى            بدين جوى نزد مهان آبروى‏

         چو آورد اين نامه نزديك من            بر افروخت اين جان تاريك من

 

                       

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

فرهنگ معین

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

گاه

[ په. ] (اِ.)۱ - آهنگ، آواز.۲ - (پس.)به صورت پسوند در نام‌های آهنگ‌های موسیقی به کار رود: سه گاه، چهارگاه.

گاه

۱ - (پس.) علامت اسم زمان که در آخر کلمه درمی آید مانند شامگاه صبح گاه، و علامت اسم مکان نیز می‌باشد مانند دانشگاه، آرامگاه.
۲- (اِ.) زمان، وقت.
۳- عصر، دوره.

گاه

[ په. ] (اِ.)
۱- تخت شاهی، سریر.
۲- مسند.
۳- جا، مکان.
۴- بوته زرگران.

گاه به گاه

(بِ) (ق مر.) وقت به وقت، بعضی اوقات.

گاه شمار

(شُ) (ص فا.) کسی که درباره تقویم و اوقات کار می‌کند.

گاه شماری

(شُ یا ش) (اِ.) روش اندازه گیری و تقسیم بندی زمان به بخش‌های مساوی، تقویم.

گاه نامه

(مِ) [ په. ] (اِمر.) تقویم.

گاه گاه

(ق.) به ندرت، کم و بیش.

گاه گدار

(گُ) (ق مر.) (عا.) بندرت، بعضی اوقات.

گاه گیر

(ص فا.)
۱- اسبی که گاه گاه رم می‌کند.
۲- غافل گیر.

گاهبد

(بَ) (ص مر.)
۱- صراف. ۲ -. خزانه دار.

گاهنبار

(هَ) [ په. ] (اِ.) نام شش جشن که ایرانیان به مناسبت آفریده شدن عالم در شش روز برپا می‌کردند.

گاهواره

(رِ) [ په. ] (اِ.) گهواره، وسیله‌ای که کودک را در آن می‌خواباندند.

گاهی

(ق.)
۱- زمانی، هنگامی.
۲- باری، نوبتی، دفعه‌ای.

گاو

(اِ.)
۱- از حیوانات اهلی علفخوار.
۲- نام دومین برج از برج‌های منطقه البروج که خورشید در اردیبهشت ماه در این برج دیده می‌شود، ثور. ؛ ~ ِ پیشانی سفید کنایه از آدم خیلی معروف. ؛ ~ بی شاخ و ...

گاو زمین

(وِ زَ)(اِمر.) گاوی که طبق افسانه‌ها در زیر زمین است و زمین روی شاخ این گاو قراردارد و خود گاو بر پشت ماهی ایستاده‌است.

گاو سامری

(وِ مِ)(اِمر.) گاو زرینی که سامری نامی از بنی اسرائیل آن را ساخته بود و مردم را به پرستیدن آن دعوت می‌کرد.

گاو فریدون

(وِ فِ) (اِمر.) نام گاوی که فریدون به هنگام کودکی در مازندران از شیر آن تغذیه می‌کرد. نام این گاو برمایه و برمایون بود.

گاو فلک

(وِ فَ لَ) (اِمر.) برج ثور، دومین برج از برج‌های منطقه البروج که در اردیبهشت خورشید در این برج قرار دارد.

گاو ماهی

(اِمر.) نک گاوزمین.


دیدگاهتان را بنویسید