دیوان حافظ – گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد

به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد

رواست در بَر اگر می‌تَپَد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کویِ عشق مَنِه بی دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلبِ گنج نامهٔ مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد




  دیوان حافظ - شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید

کاکائو

[ فر. ] (اِ.) درخت کوچک از تیره پنیرکیان، دارای برگ‌های بزرگ و منفرد با دمبرگ کوتاه و بی کرک و شفاف، گل‌هایش کوچک و قرمز رنگ است. میوه اش بسته و زرد رنگ است که پس از چیدن انبار می‌کنند تا بپوسد و پس از آن دانه‌ها را جمع می‌کنند و به مصرف می‌رسانند (از آن پودر کاکائو تهیه می‌شود). کاکائو علاوه بر مصارف معمولی به مصرف تهیه شراب‌های طبی می‌رسد و به علاوه منشأ تهیه کره کاکائو است که به عنوان ماده حل کننده به مصرف تهیه شیاف و پماد و غیره می‌رسد.

دیدگاهتان را بنویسید