دیوان حافظ – گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد

به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد

رواست در بَر اگر می‌تَپَد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کویِ عشق مَنِه بی دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلبِ گنج نامهٔ مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد




  دیوان حافظ - سحر بلبل حکایت با صبا کرد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

جا به کویت نتوان کرد ز بیم اغیار
ور توان در دل بی‌رحم تو جا نتوان کرد
«هاتف اصفهانی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

پنجاه

(پَ) [ په. ] (اِ.) عددی که بعد از چهل و نه و پیش از پنجاه و یک است.

پنجاهه

(پَ هِ) (اِمر.)
۱- مدت اعتکاف نصاری و آن پنجاه روز باشد چنان که چله اهل اسلام چهل روز است ؛ خمسین.
۲- یاد کرد کسی در پایان پنجاه سال.

پنجره

(پَ جِ رِ) (اِ.) ساختاری در دیوار اتاق، ساختمان یا وسیله نقلیه برای وارد شدن روشنایی، هوا یا هر دو و دیده شدن قضای بیرون یا درون.

پنجشنبه

(پَ شَ بِ) (اِمر.) روز ششم هفته، روز قبل از جمعه.

پنجم

(پَ جُ)
۱- (ص.) دارای رتبه یا شماره پنج.
۲- (اِ.) جزء پسین بعضی از کلمه‌های مرکب (همراه با عدد): یک پنجم.

پنجه

(پَ جِ) (اِ.)
۱- مخفف پنجاه.
۲- پنج انگشت با کف دست و پا باشد از انسان و حیوانات دیگر، پنج انگشت دست از مچ تا سر انگشتان.
۳- چنگال، جنگ، برثن، مخلب.
۴- پنج انگشت بدون کف دست.
۵- دست.
۶- صورت دستی که ...

پنجه برتافتن

(~. بَ. تَ) (مص ل.) به زور غلبه کردن، ستم کردن.

پنجه بوکس

(~. بُ) [ فا - انگ. ] (اِ.) سلاح سرد به صورت حلقه‌های به هم پیوسته دارای برآمدگی‌های نوک تیز که در پنجه می‌کنند.

پنجه دزدیده

(~ دُ دِ) (اِمر.) نک بهیزک.

پنجه زدن

(~. زَ دَ) (مص م.)
۱- چنگ زدن. کسی را زخمی کردن.
۲- کنایه از: درافتادن با کسی، جنگیدن.

پنجه طلایی

(~. طَ) (ص مر.) کنایه از: مهارت و تبحر در حرفه‌های نوازندگی، نقاشی، پزشکی و مانند آن.

پنجه مریم

(~ء مَ یَ) (اِمر.) گیاهی است خوشبو با ساقه کوتاه و گل‌های سرخ رنگ، گل نگونسار، گل سرنگون.

پنجه کردن

(~. کَ دَ) (مص ل) نبرد کردن، درافتادن.

پنجول

(پَ) (اِمر.) ناخن دست انسان یا پنجه برخی از حیوانات مانند گربه، پلنگ و مانند آن.

پنجک

(پَ جَ) (اِ.) = پنجه:
۱- پنجه دزدیده.
۲- نوعی رقص، رقص دستبند، فنجگان، چوپی.

پنجگان

(پَ) (عد. توزیعی)
۱- پنج تا پنج تا.
۲- (اِمر.) نوعی تیر.

پنجگانه

(پَ نِ یا نَ)
۱- (ص مر.) پنج تایی، مخمس.
۲- (اِمر.) نمازهای پنج وقت.

پنجگاه

(پَ) (اِ.) گوشه‌ای از موسیقی ایرانی در دستگاه راست پنجگاه.

پند

(پَ) [ په. ] (اِ.)
۱- اندرز، نصیحت.
۲- عهد، پیمان.

پند

(~.) (اِ.)
۱- چاره، تدبیر، بند، فند، مکر، حیله.
۲- فن کشتی گیری، حیله کشتی.


دیدگاهتان را بنویسید