دیوان حافظ – چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست
سخن‌شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله ازین فتنه‌ها که در سرِ ماست

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب؟
بنال، هان که از این پرده کارِ ما به نواست

مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟

چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید حق به دستِ شماست

از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست






  دیوان حافظ - خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اظلال

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ ظل ؛ سایه‌ها.

اظلال

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.) سایه افکندن.

اظلام

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تاریک شدن.
۲- در تاریکی درآمدن.
۳- (مص م.) تاریک کردن.

اظهار

(اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) پدیدار کردن.
۲- بیان کردن.
۳- آگاه کردن.
۴- (اِ.) قول، گفتار. ج. اظهارات.

اظهار لحیه کردن

(~ِ لِ یِ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)اظهار فضل کردن، خودی نشان دادن.

اظهارنامه

(~. مِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) فرم مالیاتی، فرمی که از طرف اداره دارایی برای تعیین مالیات کسبه فرستاده می‌شود.

اظهر

(اَ هَ) [ ع. ] (ص تف.) ظاهرتر، آشکارتر. ؛~ من الشمس بسیار آشکار، کاملاً واضح.

اعاجم

(اَ جِ) [ ع. ] جِ اعجم.

اعاجیب

( اَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جِ اعجوبه.
۲- چیزهای شگفت آور.

اعادت

(اِ دَ) [ ع. اعاده ] نک اعاده.

اعاده

(اِ دِ) [ ع. اعاده ]
۱- (مص م.) بازگفتن، از سر گرفتن.
۲- بازگردانیدن.
۳- (اِمص.) برگشت.

اعادی

(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ اعداء. ججِ عدو؛ دشمنان.

اعاذه

(اِ ذِ) [ ع. اعاذه ] (مص م.) = اعاذت: پناه دادن، نگه داری کردن.

اعاره

(اِ رِ) [ ع. اعاره ] (مص م.) عاریت دادن چیزی را به کسی، به عاریت سپردن، ایرمان دادن.

اعاشه

(اِ ش ِ یا شَ) [ ع. اعاشه ]
۱- (مص ل.) زندگی کردن، معیشت کردن.
۲- (مص م.) زنده داشتن، زندگی بخشیدن.
۳- (اِ.) گذران.

اعاظم

(اَ ظَ) [ ع. ] (اِ.) جِ اعظم.
۱- بزرگتران، مهتران.
۲- بزرگان.

اعانت

(اِ نَ) [ ع. اعانه ] نک اعانه.

اعانه

(اِ نِ) [ ع. اعانه ]
۱- (مص م.) کمک کردن.
۲- (اِمص.) یاری، کمک. ج. اعانات.

اعباء

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ عَب ؛ سنگین‌ها، بارها.

اعتاب

( اَ ) [ ع. ] جِ عتبه ؛ آستانه، درگاه.


دیدگاهتان را بنویسید