دیوان حافظ – همای اوج سعادت به دام ما افتد

همای اوج سعادت به دام ما افتد

همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد

شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع
بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد

به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد؟

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم
که قطره‌ای ز زلالش به کامِ ما افتد

خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد

به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی
بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد

ز خاکِ کوی تو هر گَه که دَم زند حافظ
نسیمِ گلشن جان در مشامِ ما افتد







  دیوان حافظ - دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

بدان حالم ز ناکامی که تسکین می‌دهم دل را
به داغی از گل رویی به نیشی از لب نوشی
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کوهه

(هَ یا هِ) (اِ.)
۱- کوهان شتر.
۲- ارتفاع و بلندی هر چیز.
۳- موج آب.
۴- نهیب و حمله.

کوهپایه

(یَ) (اِمر.) کوهستان، دامنه کوه.

کوپار

(اِ.) گله گاو و گوسفند. کوپاره هم گفته شده.

کوپال

(اِ.) عمود، گرز آهنین.

کوپله

(~.) (اِ.) موی فرق سر، کاکل.

کوپله

(پَ لِ یا لَ) (اِ.) شکوفه و بهاره درخت.

کوپن

(کُ پُ) [ فر. ] (اِ.) برگ جیره بندی، کالا برگ (فره).

کوپنی

(~.) [ فر - فا. ] (ص نسب.) منسوب به کوپن، قابل عرضه یا دریافت به وسیله کوپن.

کوپه

(پِ) [ فر. ] (اِ.) هر یک از اتاق‌های مخصوص نشستن مسافر در قطار که دارای در و پنجره و صندلی و تخت باشد.

کوپه

(کُ پِ) (ص.) روی هم انباشته شده.

کوچ

[ تر - مغ. ] (اِ.) حرکت عده‌ای از جایی به جایی.

کوچ

(ص.) لوچ و احول.

کوچ

(اِ.) جغد، بوم.

کوچ نشین

(نِ) [ تر - فا. ]
۱- (ص فا.) مهاجر.
۲- (اِمر.) محل کوچ، مرکز مهاجرت.

کوچه

(چِ) (اِمصغ.) کوی، محل عبور و مرور. ؛ خود رابه ~ی علی چپ زدن کنایه از: خود را به نادانی و نشنیدن و بیراهه زدن.

کوچه باغ

(~.) (اِمر.) کوچه‌ای که راهی به باغ داشته باشد یا از کنار باغ بگذرد.

کوچولو

(ص.)۱ - دارای حجم یا ابعاد کوچک.
۲- دارای مقدار کم.
۳- خرد سال.

کوچک

(چَ) (ص.) خرد.

کوچک شدن

(~. شُ دَ) (مص ل.)
۱- کوتاه و تنگ شدن.
۲- حقیر شدن.

کوچکی

(~.) (حامص.) صغر، خردی.


دیدگاهتان را بنویسید