دیوان حافظ – همای اوج سعادت به دام ما افتد

همای اوج سعادت به دام ما افتد

همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد

شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع
بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد

به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد؟

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم
که قطره‌ای ز زلالش به کامِ ما افتد

خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد

به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی
بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد

ز خاکِ کوی تو هر گَه که دَم زند حافظ
نسیمِ گلشن جان در مشامِ ما افتد







  شاهنامه فردوسی - آمدن زال با نامه سام نزد منوچهر
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کنجکاو

(کُ) (ص.) کاوش کننده، جستجوکننده.

کنخت

(کَ نَ) (اِ.) جوهر، جوهر شمشیر.

کند

(کُ) (ص.)
۱- مقابلِ تیز و تند.
۲- کودن و نادان.
۳- دلیر و پهلوان.

کند

(~.) (اِ.) کنده و چوب ستبری که بر پای اسیران و مجرمان می‌بستند.

کند

(کَ) (اِ.) جراحت، ریش.

کند

(~.) [ معر. ] = کنت:
۱- (پس.) محل و موضع و قریه و شهر و آن به صورت پسوند در اسامی امکنه ماوراءالنهر دیده می‌شود: اوزکند.
۲- (ص مف.) در ترکیبات به معنی «کنده» آید.

کند

(~.) (اِ.) گریز.

کند

و کوب (کَ دُ) (اِمص.) اضطراب، تشویش، آشوب.

کندآور

(کُ. وَ) (ص.)
۱- حکیم، دانا.
۲- پهلوان.

کندا

(کَ یا کُ) (ص.) دانا، حکیم، فیلسوف.

کندامویه

(کُ یَ یا یَ) (اِمر.) مویی که چون کودک زاده شود در بدن او باشد، موی مادرزاد.

کنداگر

(کَ. گَ) (ص.) کنده گر، حکاک.

کندذهن

(کُ. ذِ) (ص مر.) کم هوش، کودن.

کندر

(کُ دُ) [ سنس. ] (اِ.) صمغی است خوشبو که از درختی شبیه به مورد گرفته می‌شود. آن را در آتش می‌سوزانند تا بوی خوش آن منتشر شود.

کندر

(کَ نْ دَ) (اِ.) شهر.

کندز

(کُ نْ دِ) (اِمر.) قلعه کهن، دژ کهن.

کندش

(کُ دِ یا کَ دُ) (اِ.) پنبه زده شده که آن را برای ریسیدن گلوله کرده باشند.

کندله

(کُ دُ لَ یا لِ) (ص.) گره شده و جمع شده در یک جا.

کندمند

(کَ مَ) (ص مر.) ویران، بنای خراب شده.

کندن

(کَ دَ) [ په. ] (مص م.)
۱- حفر کردن.
۲- جدا کردن.
۳- کشیدن و از بیخ برآوردن.
۴- جدا کردن چیزی که متصل به چیز دیگر است.


دیدگاهتان را بنویسید