دیوان حافظ – نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

نفسِ بادِ صبا مُشک‌فشان خواهد شد
عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل
تا سراپردهٔ گل نعره‌زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی
مایهٔ نقدِ بقا را که ضِمان خواهد شد؟

ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟

حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود
قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد





  شاهنامه فردوسی - پادشاهى طهمورث ديوبند سى سال بود
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

تباشیر

(تَ) (اِ.)
۱- ماده‌ای سفید رنگ که از درون نی هندی گیرند. در گذشته در طب به کار می‌رفت.
۲- اول صبح، اول هر چیزی.
۳- خبر خوش، مژده.

تباعت

(تَ عَ) [ ع. ] (مص ل.) پیروی کردن.

تباعد

(تَ عُ) [ ع. ] (مص ل.) از یکدیگر دوری کردن.

تبانی

(تَ) [ ع. ] (مص ل.) با یکدیگر هم دست شدن برای انجام کاری.

تباه

(تَ) [ په. ] (ص.) فاسد، ضایع.

تباه ساختن

(تَ. تَ) (مص م.) تباه کردن.

تباهانیدن

(تَ دَ) (مص م.)
۱- پوسیده کردن.
۲- ویران کردن.
۳- فاسد ساختن.

تباهچه

(تَ چِ) (اِ.) گوشت پخته نرم و نازک.

تباهکار

(~.) (ص فا.) فاسد، گناهکار.

تباهی

(~.) (حامص.)
۱- فساد.
۲- نابودی.

تباکی

(تَ) [ ع. ] (مص ل.) گریه دروغی.

تبایع

(تَ یُ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- با هم داد و ستد کردن.
۲- بیعت کردن.

تباین

(تَ یُ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- جدا شدن از یکدیگر.
۲- اختلاف داشتن، تفاوت.

تبتل

(تَ بَ تُّ) [ ع. ] (مص ل.) از دنیا بریدن و به خدا پیوستن.

تبتیل

(تَ) [ ع. ] (مص ل.) بریدن از دنیا.

تبجیل

(تَ) [ ع. ] (مص م.) بزرگ داشتن، احترام کردن.

تبحج

(تَ بَ حُ ج ُ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- فخر کردن، مباهات.
۲- شادی کردن.

تبحر

(تَ بَ حُّ) [ ع. ] (مص ل.) بسیار دانا بودن، در علمی مهارت بسیار داشتن.

تبختر

(تَ بَ تُ) [ ع. ] (مص ل.) خرامیدن، نازیدن.

تبخیر

(تَ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- بخار کردن.
۲- بخور دادن.


دیدگاهتان را بنویسید