دیوان حافظ – نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

نفسِ بادِ صبا مُشک‌فشان خواهد شد
عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل
تا سراپردهٔ گل نعره‌زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی
مایهٔ نقدِ بقا را که ضِمان خواهد شد؟

ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟

حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود
قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد





  دیوان حافظ - سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

پتاس

(پُ) [ فر. ] ( اِ.) جسمی سفید رنگ و محکم و باریک جهت سفید کردن پارچه، تهیه صابون و جوهر قلیا.

پتاسیم

(پُ یُ) [ فر. ] (اِ.) عنصری فلزی با حرف اختصاری K، نقره‌ای رنگ و نرم که در برابر هوا و آب خود به خود آتش می‌گیرد و به صورت کلرو در آب دریاها و به صورت نیترات در ...

پتانسیل

(پُ یِ) [ انگ. ] (اِ.)
۱- ظرفیت انجام کار، توانایی برای کار.
۲- کاری که میدان گرانسی یا میدان الکتروستاتیکی، با علامت مخالف، انجام می‌دهد تا واحد جرم یا واحد بار الکتریکی مثبت از نقطه مرجع تا نقطه مورد نظر جابه ...

پتر

(پَ تَ) [ هند. ] ( اِ.) قطعه‌ای از طلا، نقره، مس، برنج و مانند آن که بر روی آن طلسمات و تعویذ نقش کنند.

پتروشیمی

(پِ رُ) [ انگ. ] ( اِ.) دانش و فنی که به بررسی و استخراج مشتقات نفتی و گاز طبیعی و ساخت و ترکیب فرآورده‌های حاصل از آن‌ها می‌پردازد.

پتفوز

(پَ) ( اِ.) نک بتفوز.

پته

(پَ تِ) ( اِ.)
۱- پروانه عبور، جواز.
۲- بندی که در جوی‌ها درست کنند تا آب را نگه دارد.
۳- کاغذ مقوایی یا مهره فلزی که به جای پول به کار می‌رفته. ؛ ~ کسی را روی آب انداختن ...

پتو

(پَ) ( اِ.) نوعی روانداز که به جای لحاف به هنگام خواب بر روی کشند.

پتو

(پَ تُ) (اِ.) پرتو؛ موضعی را گویند از کوه و غیر آن که پیوسته آفتاب در آن بتابد؛ مق. نسر، نسار.

پتواز

(پَ) ( اِ.)
۱- لانه، نشیمنگاه پرندگان، و آن چوب بستی باشد که برای نشستن پرندگان درست می‌کنند. پدواز و بتواز و پتوازه نیز گویند.
۲- جواب، پاسخ.

پتک

(پُ) ( اِ.) چکش بزرگ فولادین که آهنگران با آن آهن و پولاد و مانند آن را کوبند.

پتک

(پَ تَ) ( اِ.) نوار پهنی که بعضی مردم مانند چوپانان یا سربازان به ساق پا پیچند.

پتگر

(پَ گَ) (ص فا.) آهار زننده، آهار کننده.

پتی

(پَ) (ص.) (عا.)
۱- خالی، ساده.
۲- برهنه، لخت.
۳- آشکار.

پتیاره

(پَ رِ) [ په. ]
۱- ( اِ.) دیو.
۲- آفت، بلا، آسیب.
۳- (ص.) زشت، نازیبا.
۴- بدخوی مردم آزار در مورد زن.

پخ

(پِ) (اِصت.) نوعی صدا برای ترساندن کسی.

پخ

(پَ) (ص.) چیز پهن و صاف که لبه آن گرد باشد و تیزی نداشته باشد.

پخ پخ

(پَ پَ) (شب جم.) آفرین! مرحبا!

پخت

(پَ) (اِ.) نک پخ.

پخت

(پُ) (اِ.)
۱- عمل یا فرایند پختن.
۲- هر یک از نوبت‌های پختن محصولی به ویژه آن چه در تنور یا کوره پخته می‌شود.
۳- لگد مطلقاً، خواه اسب بر کسی زند و خواه آدم و حیوانات دیگر.


دیدگاهتان را بنویسید