دیوان حافظ – مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر بادِ صبا بازآمد
هدهد خوش‌خبر از طَرْفِ سبا بازآمد

برکش ای مرغِ سحر نغمهٔ داوودی باز
که سلیمانِ گل از بادِ هوا بازآمد

عارفی کو که کُنَد فَهْم زبانِ سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطفِ خداداد به من
کـ‌آن بتِ ماه‌رخ از راهِ وفا بازآمد

لاله بویِ میِ نوشین بشنید از دمِ صبح
داغ‌دل بود، به امّیدِ دوا بازآمد

چشمِ من در رهِ این قافلهٔ راه بماند
تا به گوشِ دلم آوازِ دَرا بازآمد

گرچه حافظ دَرِ رَنجِش زد و پیمان بِشکست
لطفِ او بین که به لطف از درِ ما بازآمد



  دیوان حافظ - دیر است که دل‌دار پیامی نفرستاد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ژیوه

(وِ) (اِ.) جیوه.

ژیگلور

(لُ) [ فر. ] (اِ.) لوله‌ای است فلزی که دهانه آن به وسیله پیچی بسته می‌شود. این پیچ دارای سوراخی است که به طور دقیق محاسبه شده و مقدار معینی بنزین را وارد کاربوراتور می‌کند.

ژیگو

(گُ) [ فر. ] (اِ.) خوراکی شامل گوشت بی استخوان (معمولاً) گوساله که با چاشنی و ادویه پخته می‌شوند.

ژیگولت

(گُ لِ) (اِ.) مؤنث ژیگولو؛ دختری که همواره در مجالس لهو و لعب و رقص حضور یابد و وقت خود را به بطالت گذراند.

ژیگولو

[ فر. ] (ص.) جوانی که به ظاهر خود زیاد می‌رسد و اهل خوشگذرانی می‌باشد.

ک

(حر.) بیست وپنجمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲۰ در حساب ابجد.

کأس

(کَ) [ ع. ] (اِ.) کاسه، پیاله. ج. کرؤس.

کئیب

(کَ ئِ) [ ع. ] (ص.) غمگین.

کئیر

(کَ) (اِ.) نک کهیر.

کا

(اِ.) در مصر قدیم به معنای همزاد و جفت بوده‌است. مانند فروهر در دین زرتشتی.

کائوچو

(ئُ) [ فر. ] (اِ.) شیره‌ای است که از تنه درخت هوآبرازیلینسیس که از گیاهان تیره فرفیون است به دست می‌آید. شیره این درخت را هنگامی که گرم کنند، کائوچوی خام فراهم می‌شود و آن جسم نرمی است که در ...

کاباره

(رِ) [ فر. ] (اِ.) میکده‌ای که در آن رقص و آواز و موسیقی هم هست.

کابل

(بْ لْ) [ فر. ] (اِ.)
۱- رشته‌های ضخیمی از سیم‌های تابیده شده با روکش عایق دار برای انتقال جریان برق، تلفن و....
۲- رشته سیم فولادی ضخیم برای بستن و بلند کردن قطعاتِ سنگین، بافه (فره).

کابنه

(بِ نَ) (اِ.) چشم، دیده، کاینه و کایینه هم گفته‌اند.

کابوس

[ لا. ] (اِ.) بختک، حالت سنگینی و اختناقی که در خواب به انسان دست می‌دهد.

کابوسک

(سَ) (اِ.) = کابوشک: خرمایی که هسته اش سخت نشود و آن از جنس خرمای پست است ؛ شیص.

کابوک

(اِ.) لانه مرغ، زنبیلی که در میان خانه بیآویزند تا کبوتر در آن آشیانه کند. کابک و کاوک و کاواک و کاووک هم گفته شده‌است.

کابوی

(بُ) [ انگ. ] (اِ.) گاوچران امریکایی.

کابیدن

(دَ) (مص م.)
۱- نک کاویدن.
۲- خراشیدن.
۳- شکافتن.

کابیله

(لِ) (اِ.) هاون، هاون چوبین.


دیدگاهتان را بنویسید