دیوان حافظ – مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست
دل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست

اشکم احرامِ طوافِ حَرَمَت می‌بندد
گرچه از خونِ دلِ ریش دمی طاهر نیست

بستهٔ دام و قفس باد چو مرغ وحشی
طایر سِدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشقِ مفلس اگر قلبِ دلش کرد نثار
مَکُنَش عیب که بر نقدِ روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد
هر که را در طلبت همتِ او قاصر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم دَم هرگز
زان که در روح فَزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتشِ سودای تو آهی نزنم
کِی توان گفت که بر داغ، دلم صابر نیست

روز اول که سرِ زلفِ تو دیدم گفتم
که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنها نه دلِ حافظ راست
کیست آن کِش سَرِ پیوند تو در خاطر نیست



  شاهنامه فردوسی - اندرز كردن منوچهر پسرش را
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اعتماد

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) تکیه کردن.
۲- برگزیدن.
۳- کاری را به کسی واگذاشتن.
۴- (اِمص.) اطمینان.

اعتناء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) اهتمام ورزیدن به کاری.
۲- (مص ل.) توجه داشتن به کسی یا کاری.

اعتناق

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.)دست به گردن یکدیگر انداختن.
۲- امری را به گردن گرفتن.
۳- (اِمص.) نوازش.

اعتوار

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- دست به دست دادن.
۲- به یکدیگر عطا کردن.

اعتکاف

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) گوشه نشین شدن.
۲- (اِمص.) گوشه گیری.

اعتیاد

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.) عادت کردن.

اعتیاض

(ا ِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- به عوض خواستن.
۲- بدل دادن.

اعجاب

( ا ِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) به شگفت آوردن.
۲- (مص ل.) متعجب شدن.
۳- (اِمص.) شگفتی.
۴- خودبینی، خودپسندی.

اعجاز

( اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) عاجز ساختن.
۲- کار دشوار و خلاف عادت انجام دادن.
۳- (اِمص.) عجز، ناتوانی.

اعجام

(ا ِ) [ ع. ]
۱- (مص م.)نقطه نهادن حروف.
۲- (اِمص.) نقطه گذاری.

اعجب

(اَ جَ) [ ع. ] (ص تف.) عجیب تر، شگفت آورتر.

اعجم

(اَ جَ) [ ع. ] (ص.)
۱- کسی که نتواند فصیح سخن گوید.
۲- کسی که نتواند به زبانی غیرعربی سخن بگوید.۳ - غیرعرب. ج. اعاجم.

اعجمی

(~.) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- غیر عرب.
۲- کسی که نتواند به شیوایی سخن گوید.
۳- ایرانی، فارسی.

اعجوبه

(اُ بِ) [ ع. اعجوبه ] (ص.) شگفت آور. ج. اعاجیب.

اعد

(اَ عَ دّ) [ ع. ] (ص تف.) آماده تر، مهیاتر.

اعدا

( اَ ) [ ع. اعداء ] جِ عدو؛ دشمنان.

اعداد

( اَ ) [ ع. ] جِ عدد؛ ارقام، شماره‌ها.

اعداد

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) آماده کردن، بسیجیدن.
۲- (اِ.) بسیج.

اعدام

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) نیست کردن، نابود گردانیدن.
۲- (مص ل.) تهیدست شدن.

اعدام

(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ عدم ؛ نیست‌ها، نیستی‌ها.


دیدگاهتان را بنویسید