دیوان حافظ – مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

مرا به رندی و عشق، آن فضول عیب کُنَد
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کُنَد

کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه
که هر که بی‌هنر اُفتَد، نظر به عیب کُنَد

ز عطرِ حورِ بهشت آن نَفَس برآید بوی
که خاکِ میکدهٔ ما عَبیر جِیب کُنَد

چنان زَنَد رَهِ اسلام غمزهٔ ساقی
که اجتناب ز صهبا، مگر صُهیب کُنَد

کلیدِ گنجِ سعادت قبولِ اهلِ دل است
مباد آن که در این نکته شَکُّ و رِیب کُنَد

شبانِ وادیِ اِیمن گَهی رسد به مراد
که چند سال به جان، خدمتِ شُعیب کند

ز دیده خون بِچکانَد فِسانهٔ حافظ
چو یادِ وقتِ زمانِ شَباب و شِیب کُنَد


  دیوان حافظ - به ملازمان سلطان، که رساند این دعا را
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه‌ام
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

آمار

[ په. ] (اِ.)۱ - حساب، شمار.
۲- واژه‌ای است فارسی، برابر استاتیستیک یا احصائیه، علمی که موضوع آن طبقه بندی علمی وقایع اجتماعی است، و قاعده آن محاسبه و نشان دادن نتیجه به صورت ارقام و اعداد است مثل شماره ...

آمارگر

(گَ) [ په. ] (ص.) آن که مأمور انجام دادن امور آمار است، مأمور احصائیه.

آماریدن

(دَ) (مص م.)
۱- شمردن، به حساب آوردن.
۲- اهمیت دادن، به روی خود آوردن.

آماریلیس

[ فر. ] (اِ.) گیاه پیازداری از تیره نرگسی‌ها جزو تک لپه‌ای‌های رنگین جام و رنگین کاسه با گل‌های درشت و زیبا با بوی خوش آیند و مطبوع که به عنوان زینت در باغچه‌ها کاشته می‌شود.

آماس

(اِ.) = آماز: ورم، برآمدگی، آماده و آماز نیز گویند.

آماسانیدن

(دَ)(مص م)ایجاد برآمدگی کردن، متورم کردن. آماهانیدن و آماهیدن هم گفته می‌شود.

آماسیدن

(دَ) (مص ل.) باد کردن، ورم کردن.

آماق

(اِ.) گوشه چشم.

آمال

[ ع. ] (اِ.) جِ امل ؛ امیدها، آرزوها.

آمانی

[ ع. ] (اِ.) جِ امنیّت ؛ آرزوها.

آماهانیدن

(دَ) (مص م.) نک آماسانیدن.

آماهیدن

(دَ) (مص ل.) نک آماسانیدن.

آمبولانس

[ فر. ] (اِ.) اتومبیل مخصوص جهت حمل بیماران و مجروحان به بیمارستان و یا مردگان به آرامگاه.

آمخته

(مُ تِ) (ص مف.) نک آموخته.

آمد

(مَ) (مص مر.)
۱- آمدن، رفت و آمد.
۲- بازگشت.
۳- بخت، سازگاری بخت.

آمد داشتن

(~. تَ) (مص ل.) فرخنده بودن، خوش قدم بودن.

آمد شد

(~. شُ) (مص مر.)
۱- آمد و شد، رفت و آمد.
۲- تکرار.

آمد نیامد

(مَ مَ) (مص مر.) آمد و نیامد، فرخنده بودن و نبودن.

آمد و رفت

(~ُ رَ) (مص مر.) مراوده، ایاب و ذهاب، تردد.

آمد کار

(~.) (ص.) خجستگی، فرخنده.


دیدگاهتان را بنویسید