دیوان حافظ – عشق تو نهال حیرت آمد

عشق تو نهال حیرت آمد

عشقِ تو نهالِ حیرت آمد
وصلِ تو کمالِ حیرت آمد

بس غرقهٔ حالِ وصل کآخر
هم بر سرِ حالِ حیرت آمد

یک دل بنما که در رَهِ او
بر چهره نه خالِ حیرت آمد

نه وصل بِمانَد و نه واصل
آن جا که خیالِ حیرت آمد

از هر طرفی که گوش کردم
آوازِ سؤالِ حیرت آمد

شد مُنهَزِم از کمالِ عزّت
آن را که جلالِ حیرت آمد

سر تا قدمِ وجودِ حافظ
در عشق، نهالِ حیرت آمد




  شاهنامه فردوسی -  خشم گرفتن كاوس بر رستم‏‏
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما
«انوری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید

آتش

پارسی (~ِ) (اِمر.)
۱- تبخال، تاول‌های روی لب.
۲- آتشی که پارسیان در آتشکده می‌افروختند.

دیدگاهتان را بنویسید