دیوان حافظ – سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت

سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت

خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت







  دیوان حافظ - یارم چو قدح به دست گیرد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

بادهٔ روشن دمی از دست ساقی دور نیست
ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

استفراغ

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)۱ - فراغت طلبیدن.
۲- قی کردن.

استفسار

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.)تفسیر خواستن.
۲- پرسیدن.
۳- (اِ مص.) پرسش.
۴- جستجو، تفحص.

استفعال

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- طلب فعل کردن.
۲- نام یکی از باب‌های ده گانه ثلاثی مزید در صرف زبان عربی که با افزودن «اِست.» در آغاز فعل مجرد ساخته می‌شود و معنی آن درخواست چیزی کردن و خواستار ...

استفهام

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) طلب فهم کردن.
۲- پرسیدن.
۳- (اِمص.) پرسش.

استقاء

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- آب از چاه برکشیدن، آب کشیدن.
۲- آب خواستن، طلب آب.
۳- نوشاندن آب و شراب.

استقالت

(اِ تِ لَ) [ ع. استقاله ] (مص م.)
۱- فسخ بیع را خواستار شدن، پایان گرفتن معامله را خواستن.
۲- خواستار عفو و بخشایش شدن.

استقامت

(اِ تِ مَ) [ ع. استقامه ]
۱- (مص ل.) ایستادگی کردن، مقاومت کردن.
۲- (اِمص.) پایداری.
۳- راست ایستادن.

استقباح

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) زشت شمردن، قبیح داشتن.

استقبال

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) به پیشواز کسی رفتن.
۲- (اِمص.) پیشواز، پذیره.
۳- (ص.) آینده.
۴- روبروی هم قرار گرفتن دو ستاره.
۵- اینکه شاعری شعر در وزن و قافیه شعر شاعرِ دیگری بگوید.

استقبال کردن

(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- پیشواز رفتن.
۲- پذیرفتن، پذیرش.

استقراء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) جستجو کردن، تحقیق کردن.
۲- (اِمص.) در منطق ؛ پی بُردن به کل از جزء.

استقرار

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)۱ - برقرار کردن، پابرجا شدن.
۲- قرار یافتن.

استقراض

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) وام خواستن، قرض گرفتن.
۲- (اِمص.) وام خواهی.

استقص

(اُ تُ قُ) [ معر. ] (اِ.) نک استقصات.

استقصاء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) کوشش تمام کردن.
۲- (اِمص.) پی جویی، تفحص.

استقصات

(اُ تُ قُ صّ) [ معر. ] (اِ.) جِ اُستُقُص یا اسطقس. این کلمه در اصل یونانی است و به معنی ماده و اصل هر چیزی. (عناصر چهارگانه).

استقصاد

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) میانه روی خواستن.

استقضاء

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م) قضاوت خواستن، تقاضای حق خود را کردن.

استقلال

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- خودمختار بودن.
۲- اداره کشور با اختیار و آزادی بدون مداخله کشورهای بیگانه.

استلات

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- غذای اطراف کاسه را با انگشت پاک کردن و خوردن.
۲- کنایه از: خوردن تا ته ظرف.


دیدگاهتان را بنویسید