دیوان حافظ – سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

سحر چون خسرو خاور عَلَم بر کوهساران زد
به دستِ مرحمت یارم درِ امیدواران زد

چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست
برآمد خنده‌ای خوش بر غرورِ کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزمِ رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد

من از رنگِ صَلاح آن دَم به خونِ دل بِشُستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد

کدام آهن‌دلش آموخت این آیین عیّاری
کز اول چون برون آمد رهِ شب‌زنده‌داران زد

خیالِ شهسواری پخت و شد ناگَه دلِ مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلبِ سواران زد

در آب و رنگِ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول، رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقهٔ پشمین کجا اندر کمند آرم
زره مویی که مژگانش رهِ خنجرگزاران زد

نظر بر قرعهٔ توفیق و یُمنِ دولتِ شاه است
بده کامِ دلِ حافظ که فالِ بختیاران زد

شهنشاهِ مظفر فر شجاعِ مُلک و دین منصور
که جودِ بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جامِ می به دستِ او مُشَرَّف شد
زمانه ساغرِ شادی به یادِ میگساران زد

ز شمشیرِ سرافشانش ظفر آن روز بِدْرَخشید
که چون خورشیدِ انجم سوز تنها بر هِزاران زد

دوامِ عمر و مُلکِ او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکهٔ دولت به دورِ روزگاران زد






  دیوان حافظ - یارم چو قدح به دست گیرد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

نیست در عالم ایجاد، فضایی صائب
که نفس راست کند مشت غباری که مراست
«صائب تبریزی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

چچ

(چَ) (اِ.)
۱- چنگگِ چوبی که با آن غله کوفته باد دهند تا دانه از کاه جدا شود.
۲- غربالی که با آن غله پاک کنند.

چچو

(چُ) (اِ.) پستان (زن یا جانور ماده).

چچول

(چُ) (اِ.)
۱- قطعه کوچک گوشت میان فرج زن، چچوله، خروسه.
۲- آلت تناسلی پسر خردسال.

چک

(~.) (ص. اِ.) معدوم، نابود.

چک

(چُ) (اِ.) = چوک: آلت تناسلی مرد؛ نره.

چک

(~.) (اِ.) گردویی که مغز آن به آسانی برنیاید.

چک

(~.) (اِ.) = جیک: یک جانب از چهار جانب بجول، دزد؛ مق. پک.

چک

(~.) (اِ.)
۱- (اِ.) قطره.
۲- صدای افتادن قطره آب.

چک

(چَ) (اِ.) نک چهارشاخ.

چک

(~.) (اِصت.) = چکاچاک. چکاچک. چقاچاق: آواز ضربت تیغ، صدایی که از چیزی برآید مانند شکستن چوب و نی و خوردن چیزی بر چیزی.

چک

(~.) (اِ.) سخن، کلام.

چک

(~.) (اِ.) فک اسفل، چانه، چک و چانه.

چک

(~.) (اِ.) سیلی، تپانچه.

چک

(~.) [ تر. ] به زانو نشستن، چنباتمه زدن، بر سر دو پای نشستن، جندک زدن.

چک

(چِ) [ فر. مأخوذ از فارسی ] (اِ.) برگه‌ای که به موجب آن شخص می‌تواند از حساب خویش در بانک پول بردارد یا به دیگری بدهد. ؛ ~ بی محل چکی که به علتی برگشت داده شود خواه صاحب ...

چک زدن

(چُ. زَ دَ) (مص ل.) چنباتمه زدن، چندک زدن.

چک زدن

(چَ. زَ دَ) (مص م.) سیلی زدن.

چک و چانه

(چَ کُ نِ) (اِمر.) (عا.)
۱- فک پایین.
۲- ریخت، شکل، سر و وضع.

چک و چانه زدن

(~. زَ دَ) (مص ل.) (عا.)
۱- پرحرفی کردن.
۲- گفت و گوی زیاد برای پایین آوردن نرخ چیزی یا جوش دادن معامله‌ای.

چک کشیدن

(چِ. کَیا کِ دَ) (مص ل.) صادر کردن چک توسط صاحب چک.


دیدگاهتان را بنویسید