دیوان حافظ – ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت
دَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت

وقتِ عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صُراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بی‌خودی
در عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت

بر بوی آن که جرعهٔ جامت به ما رسد
در مَصطَبِه دعایِ تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیمِ می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت

نقدِ دلی که بود مرا صرف باده شد
قلبِ سیاه بود از آن در حرام رفت

در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود؟
می ده که عمر در سرِ سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحتِ حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که بادهٔ نابش به کام رفت





  دیوان حافظ - سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کتابت

(کِ بَ) [ ع. کتابه ] (مص م.) نوشتن، نویسندگی.

کتابخانه

(کِ. نِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) محل نگهداری کتاب.

کتابدار

(کِ) [ ع - فا. ] (اِ.) کسی که کارش طبقه بندی، نگه داری و فهرست کردن کتاب -‌های کتابخانه‌است، متصدی کتابخانه.

کتابداری

(~.) [ ع - فا. ] (حامص.)
۱- مأموریت حفظ و نظم و ترتیب کتاب‌های کتابخانه.
۲- تصدی کتابخانه.

کتابچه

(کِ چِ) (اِ.)
۱- دفترچه.
۲- جزوه.
۳- کتاب کوچک.

کتابی

(کِ) [ ع - فا. ]
۱- (ص نسب.) منسوب به کتاب: کافر کتابی.
۲- (اِ.) نوعی شیشه مخصوص مشروب ؛ بغلی.

کتاره

(کِ رَ) (اِ.) کتاله، غداره، سلاح سردی مانند شمشیر با تیغه راست و پهن.

کتام

(کَ) (اِ.) خانه‌ای ساخته شده از چوب و تخته. تالار.

کتان

(کَ یا کِ تّ) [ ع. ] (اِ.) گیاهیست با ساقه‌های باریک و بلند و برگ‌های باریک و نوک تیز و گل‌هایی به رنگ آبی یا سفید. از دانه‌های این گیاه روغن گرفته می‌شود و از الیاف آن برای بافت ...

کتانژانت

(کُ) [ فر. ] (اِ.) نسبت ضلع مجاور زاویه حاده در مثلث قایم الزاویه به ضلع روبروی آن.

کتب

(کُ تُ) [ ع. ] (اِ.) جِ کتاب.

کتبی

(کَ) [ ع. ] (اِ.) نوشتاری، نوشته شده ؛ مقابل شفاهی.

کتخ

(کَ تَ) (اِ.) کشک، قرقروت.

کتر

(کَ تَ) (اِ.)افزاری است که برای توده کردن خاک و تقسیم آن به تپه‌های کوچک یا پشته‌ها به کار رود. بدین ترتیب که دو مرد روبروی هم می‌ایستند و کتر را به پس و پیش می‌کشند.

کتران

(کَ) (اِ.) قطران، روغنی است سیاه که از درخت عرعر یا درخت صنوبر می‌گیرند.

کتره

(کَ رِ یا رَ) (ص.) پاره پاره، دریده.

کتره

(~.)(ص.) (عا.) بی معنی، بی تربیت.

کتره ای

(کُ رِ) (ص.) بی خودی، الکی، بی - اساس.

کتروم

(کُ رُ) (ص.) ناخوش، بستری.

کتف

(کِ) [ ع. ] (اِ.) شانه، دوش، استخوان شانه. ج. اکتاف.


دیدگاهتان را بنویسید