دیوان حافظ – زان یار دل‌نوازم شکری است با شکایت

زان یار دل‌نوازم شکری است با شکایت

زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت
گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت

در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآنجا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت

چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد، خون‌ریز را حمایت

در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت

ای آفتابِ خوبان، می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت

این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش‌تر، کز مُدَّعی رعایت

عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت






  شاهنامه فردوسی - نامه گژدهم به نزديك كاوس‏
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کم

(کُ مّ) [ ع. ] (اِ.) آستین. ج. اَکمام.

کم

(کَ) [ په. ]
۱- (ص.) اندک، قلیل.
۲- (ص تف.) کمتر، اقل.
۳- الا، منهای.
۴- کمیاب، نادر.

کم اصل

(کَ. اَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) پست نژاد.

کم بضاعت

(کَ. بَ عَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) فقیر، ندار.

کم دل

(کَ. دِ) (ص مر.) بی جرأت، ترسو.

کم دلی

(~.) (حامص.) جبن، ترس.

کم رو

(کَ) (ص.) خجالتی، خجول.

کم زدن

(کَ. زَ دَ)
۱- (مص م.) حقیر شمردن.
۲- (مص ل.) اظهار عجز کردن.

کم زده

(~. زَ دِ) (ص.) بی دولت، بی اقبال.

کم زن

(~. زَ) (ص فا.)
۱- کسی که در قمار همیشه می‌بازد.۲ - بی دولت، بی اقبال، سهل - انگار.
۳- پست کننده.

کم ظرفی

(کَ. ظَ) (حامص.) بی طاقتی، بی - گنجایشی.

کم فروش

(~.) (ص فا.) فروشنده‌ای که جنس را کمتر از وزنی که باید داشته باشد می‌فروشد.

کم فروشی

(~.) (حامص.) تقلب در وزن جنس هنگام فروختن.

کم محل

(~. مَ حَ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- بی اعتبار.
۲- کم توجه، کم لطف.

کم نظیر

(کَ. نَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) بی مانند، بی مثل.

کم و کاست

(~ُ سú) نقصان، زیان، عیب.

کم کار

(کَ) (ص مر.)
۱- تنبل.
۲- بی تجربه.

کم کم

(کُ کُ) (اِ.) ریگ روان.

کم گرفتن

(کَ. گِ رِ تَ) (مص م.) ناچیز شمردن، حقیر پنداشتن.

کما

(کَ) [ ع. ] (ق.) همچنان، مانند اینکه.


دیدگاهتان را بنویسید