دیوان حافظ – دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کرد
شد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عَرَقَش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطربِ عشق
راهِ مستانه زد و چارهٔ مخموری کرد

نه به هفت آب، که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقهٔ زاهد، مِی انگوری کرد

غنچهٔ گُلبُنِ وصلم ز نسیمش بِشِکُفت
مرغ خوشخوان طرب از برگِ گلِ سوری کرد

حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عِرض و مال و دل و دین در سرِ مغروری کرد




  دیوان حافظ - خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

خفته از مستی به دامان ترم آن لاله‌روی
برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اشراط

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ شرط ؛ نشانه‌ها.

اشراف

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) از بالا به زیر نگریستن.
۲- نزدیک شدن.
۳- (اِمص.) وقوف بر امری.

اشراق

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تابان گشتن، روشن شدن.
۲- (مص م.) روشن کردن.
۳- (اِمص.) تابش.
۴- نام فلسفه‌ای که براساس حکمت افلاطونی و نوافلاطونی و حکمت رایج در ایران بنا شده و راه رسیدن به حقایق را ...

اشربه

(اَ رَ بِ) [ ع. اشربه ] (اِ.) جِ شراب ؛ آشامیدنی‌ها، نوشیدنی‌ها.

اشرس

(اَ رَ) [ ع. ] (ص.)
۱- تندخو.
۲- دلیر، دلاور.

اشرف

(اَ رَ) [ ع. ] (ص تف.) بزرگوارتر، شریفتر.

اشرفی

(~.) [ ع - فا. ] (اِمر.) نوعی سکه طلای ایرانی که سابقاً در ایران رواج داشته و وزن آن در اواخر قاجاریه ۱۸ نخود بوده‌است.

اشعار

(~.) [ ع. ] (اِ.) جِ شعر؛ موها.

اشعار

( اِ ) [ ع. ] (مص م.) آگاه کردن، خبر دادن.

اشعار

( اَ ) [ ع. ] جِ شعر؛ چامه‌ها، شعرها.

اشعال

(اِ) [ ع. ] (مص م.) افروختن آتش.

اشعب

(اَ عَ) [ ع. ] (ص.)
۱- قوچی که میان دو شاخ آن فراخ باشد، حیوان شاخداری که وسط دو شاخش فاصله باشد.
۲- کسی که میان دو شانه اش فراخ باشد.

اشعث

(اَ عَ) [ ع. ] (ص.) ژولیده موی، آشفته موی.

اشعر

(اَ عَ) [ ع. ] (ص تف.)
۱- شاعرتر.
۲- داناتر.

اشعر

(~.) [ ع. ] (ص.) مردی که بدنش دارای موهای زیاد و یا بلند باشد.

اشعری

(~.) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به اشعر (یکی از قبایل عرب).
۲- منسوب به فرقه اشعریه.

اشعه

(اَ ش ِ عِّ) [ ع. ] (اِ.) جِ شعاع ؛ روشنی‌ها، پرتوها.

اشغال

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- مشغول ساختن.
۲- جایی را تصرف کردن.

اشغالگر

(~. گَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) شخص یا نیرویی که جایی را به زور و برخلاف حق تصرف کند.

اشغر

(اُ غُ) (اِ.) خارپشت.


دیدگاهتان را بنویسید