دیوان حافظ – دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکرد
یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد

یا بختِ من طریقِ مروت فروگذاشت
یا او به شاهراهِ طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دلِ سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغِ دلِ بی‌قرارِ من
سودایِ دامِ عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید رویِ تو بوسید چشمِ من
کاری که کرد دیدهٔ من، بی‌نظر نکرد

من ایستاده تا کُنَمَش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد




  شاهنامه فردوسی - پيروز نامه منوچهر نزد فريدون
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

تو مو می بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو
«وحشی بافقی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید

یادگار

(اِ.)
۱- یادبود، آنچه که از کسی به جا ماند و خاطره او را زنده نگه دارد.
۲- آنچه که به دوستی دهند تا در یاد دوست بمانند، یادگاری.

دیدگاهتان را بنویسید