دیوان حافظ – دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکرد
یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد

یا بختِ من طریقِ مروت فروگذاشت
یا او به شاهراهِ طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دلِ سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغِ دلِ بی‌قرارِ من
سودایِ دامِ عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید رویِ تو بوسید چشمِ من
کاری که کرد دیدهٔ من، بی‌نظر نکرد

من ایستاده تا کُنَمَش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد




  شاهنامه فردوسی - رفتن ايرج به نزد برادران
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کزبود

(کَ) (اِ.) کدخدا، رییس قوم.

کزف

(کُ) (اِ.) کُرف، قیر، شبه.

کزم

(کَ) (اِ.) هرگیاهی که در کناره‌های جوی و رودخانه سبز شود.

کزوغ

(کَ) (اِ.) مهره، مهره‌های گردن و پشت.

کس

(کَ)
۱- (اِ.) شخص، مردم، ذات.
۲- (مبهم) شخص مبهم.
۳- فردی، احدی.
۴- یار، رفیق، همدم.
۵- خویش، خویشاوند.
۶- مرد، جوانمرد.

کس

(کُ) (اِ.) (عا.) اندام خارجی تناسلی زن، فرج. ؛ ~خل کم عقل، دیوانه. ؛ ~مشنگ کم عقل، خُل.

کس و کار

(کَ سُ) (اِمر.) (عا.) قوم و خویش.

کساء

(کِ) [ ع. ] (اِ.) جامه، لباس، گلیم. ج. اکسیه.

کساد

(کَ) [ ع. ] (مص ل.)بی رواج شدن، بی - رونق شدن.

کسادی

(~.) [ ع - فا ] (حامص.) بی رونقی.

کسالت

(کَ لَ) [ ع. کساله ] (مص ل.) سستی، بیماری، رنجوری.

کسان

(کَ) (اِ.) دیگران.

کسب

(کَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- تحصیل، به دست آوردن.
۲- حرفه، شغل.

کسب

(کُ) [ ع. ] (اِ.) ثقل چیزهای فشرده ؛ کنجاره روغن.

کسبه

(کَ سَ بِ) [ ع. کسبه ] جِ کاسب.

کستج

(کَ تَ) [ معر. ] (اِ.) = گشتگ: یکی از خطوط عهد ساسانی دارای بیست و هشت حرف.

کستل

(کُ تَ) (اِ.) جعل، حشره‌ای سیاه و پردار.

کسته

(کُ تَ یا تِ)
۱- (اِمف.) کوفته، کوفته شده.
۲- (اِ.) غله کوفته که هنوزش پاک نکرده باشند یعنی از کاه جدا نشده باشند.
۳- گیاه سرخ مرد، عصی الراعی، هفت بند.

کستی

(کُ تِ) [ په. ] (اِ.)
۱- کُشتی.
۲- زنار و ریسمانی که ترسایان و هندوان و زرتشتیان بر کمر بندند.

کستیمه

(کَ مِ) (اِ.) خار شتر.


دیدگاهتان را بنویسید