دیوان حافظ – دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد
نیازِ نیمْ‌شبی دفعِ صد بلا بِکُنَد

عِتابِ یارِ پری‌چهره عاشقانه بکَش
که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکُند

ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهان‌نما بکُند

طبیبِ عشق مسیحا‌دَم است و مُشفِق، لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟

تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مُدَّعی خدا بکُند

ز بختِ خفته ملولم، بُوَد که بیداری
به وقتِ فاتحهٔ صبح، یک دعا بکُند؟

بسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُرد
مگر دِلالتِ این دولتش صبا بکُند



  شاهنامه فردوسی - تاختن سهراب بر سپاه كاوس
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ترس

(تَ)
۱- (اِ.) بیم، هراس.
۲- (ص فا.) در ترکیب به معنی «ترسنده» آید: خداترس.

ترس

(تُ) [ ع. ] (اِ.) سپر. ج. اتراس.

ترس

(~.) [ ع. ] (اِ. ص.) زمین سخت، محکم ج. تُرُس، اتراس.

ترسا

(تَ) [ په. ] (ص فا.)
۱- ترسنده.
۲- مسیحی.

ترساندن

(تَ دَ) (مص م.) بیم دادن.

ترساننده

(تَ نَ دِ) (ص فا.) آن که دیگری را بترساند.

ترسانیدن

(تَ دَ) (مص م.) نک ترساندن.

ترسایی

(تَ) (اِمص.) مسیحیت، مسیحی بودن.

ترسل

(تَ رَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.) نامه نوشتن، نامه نگاری.

ترسم

(تَ رَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- ظاهر پرستیدن.
۲- سالوسی کردن.

ترسناک

(تَ) (ص مر.) خوف انگیز، ترس - آور.

ترسو

(تَ) (ص.) ترسنده، کم جرأت، کم دل.

ترسکار

(تَ)
۱- (ص فا.) پارسا، خداترس.
۲- (اِ.) نوعی جامه ویژه که ایرانیان قدیم هنگام نیایش به تن می‌کردند.

ترسیدن

(تَ دَ) (مص ل.) بیم داشتن، ترس داشتن.

ترسیم

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- نشان گذاشتن.
۲- رسم کردن.

ترش

(تُ) [ په. ] (ص.) یکی از مزه‌ها، هرچه که طعم سرکه لیموترش و... داشته باشد، ضد شیرین.

ترش رو

(تُ رْ یا رُ) (ص مر.) بدخو.

ترشا

(تُ) (ص فا.) سوزشی که بر اثر ترشح اسید معده در مری و ناحیه سینه احساس می‌شود.

ترشح

(تَ رَ شُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- تراویدن.
۲- پاشیده شدن.

ترشک

(تُ شَ) (اِ.) گیاهی مانند شبدر با گل‌های زرد یا سرخ.


دیدگاهتان را بنویسید