دیوان حافظ – خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد

من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریمِ وصال
رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد

هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد

بیانِ شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوایِ کویِ تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد

به سانِ سوسن اگر دَه‌زبان شود حافظ
چو غنچه پیشِ تواش مُهر بر دهن باشد




  شاهنامه فردوسی - نامه گژدهم به نزديك كاوس‏
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اشراط

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ شرط ؛ نشانه‌ها.

اشراف

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) از بالا به زیر نگریستن.
۲- نزدیک شدن.
۳- (اِمص.) وقوف بر امری.

اشراق

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تابان گشتن، روشن شدن.
۲- (مص م.) روشن کردن.
۳- (اِمص.) تابش.
۴- نام فلسفه‌ای که براساس حکمت افلاطونی و نوافلاطونی و حکمت رایج در ایران بنا شده و راه رسیدن به حقایق را ...

اشربه

(اَ رَ بِ) [ ع. اشربه ] (اِ.) جِ شراب ؛ آشامیدنی‌ها، نوشیدنی‌ها.

اشرس

(اَ رَ) [ ع. ] (ص.)
۱- تندخو.
۲- دلیر، دلاور.

اشرف

(اَ رَ) [ ع. ] (ص تف.) بزرگوارتر، شریفتر.

اشرفی

(~.) [ ع - فا. ] (اِمر.) نوعی سکه طلای ایرانی که سابقاً در ایران رواج داشته و وزن آن در اواخر قاجاریه ۱۸ نخود بوده‌است.

اشعار

(~.) [ ع. ] (اِ.) جِ شعر؛ موها.

اشعار

( اِ ) [ ع. ] (مص م.) آگاه کردن، خبر دادن.

اشعار

( اَ ) [ ع. ] جِ شعر؛ چامه‌ها، شعرها.

اشعال

(اِ) [ ع. ] (مص م.) افروختن آتش.

اشعب

(اَ عَ) [ ع. ] (ص.)
۱- قوچی که میان دو شاخ آن فراخ باشد، حیوان شاخداری که وسط دو شاخش فاصله باشد.
۲- کسی که میان دو شانه اش فراخ باشد.

اشعث

(اَ عَ) [ ع. ] (ص.) ژولیده موی، آشفته موی.

اشعر

(اَ عَ) [ ع. ] (ص تف.)
۱- شاعرتر.
۲- داناتر.

اشعر

(~.) [ ع. ] (ص.) مردی که بدنش دارای موهای زیاد و یا بلند باشد.

اشعری

(~.) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به اشعر (یکی از قبایل عرب).
۲- منسوب به فرقه اشعریه.

اشعه

(اَ ش ِ عِّ) [ ع. ] (اِ.) جِ شعاع ؛ روشنی‌ها، پرتوها.

اشغال

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- مشغول ساختن.
۲- جایی را تصرف کردن.

اشغالگر

(~. گَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) شخص یا نیرویی که جایی را به زور و برخلاف حق تصرف کند.

اشغر

(اُ غُ) (اِ.) خارپشت.


دیدگاهتان را بنویسید