دیوان حافظ – خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمه‌هایِ تو بست

مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست

ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست

مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گره‌گشایِ تو بست

تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست

ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟


  دیوان حافظ - لعل سیراب به‌خون‌تشنه‌ لب یار من است
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیوانه‌ای به تازگی از بند جسته است
این مژده را به حلقهٔ طفلان که می‌برد؟
«صائب تبریزی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ابتر

(اَ تَ) [ ع. ] (ص.)
۱- دم بریده.
۲- ناقص، ناتمام.
۳- بی فرزند.

ابتسام

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) لبخند زدن، تبسم کردن.
۲- (اِمص.) شکرخند، لبخنده.

ابتشار

(اِ تِ) [ ع. ] (مص.) بشارت یافتن، خشنود شدن.

ابتغاء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) خواستن، طلب کردن.
۲- (مص ل.) سزاوار شدن.

ابتلاء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) دچار شدن، در بلا افتادن.
۲- (مص م.) مورد آزمایش قرار دادن، امتحان کردن.۳ - (اِمص.) گرفتاری، مصیبت.

ابتلاع

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) بلعیدن، فرو دادن، قورت دادن.

ابتلال

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- تر شدن.
۲- خوب شدن حال پس از بیماری و سختی.
۳- چاق شدن پس از نزاری.

ابتناء

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) نهادن، ساختن، بنا کردن.

ابتها

(اِ تِ) [ ع. ابتهاء ] (مص ل.) انس گرفتن به، الفت گرفتن با.

ابتهاج

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) شاد شدن، شادمان گردیدن.
۲- (اِمص.) شادی، خوشی.
۳- راه راست خواستن.
۴- گشاد کردن راه.

ابتهال

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) دعا کردن، زاری کردن.
۲- (اِمص.) زاری، به زاری دعا کردن.

ابتکار

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.)نوآوری.
۲- (اِمص.) اختراع.

ابتیاع

(اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) خریدن.
۲- (اِمص.) خریداری، خرید.
۳- فروش.

ابجد

(اَ جَ) [ ع. ] (اِ.) ترتیب و ترکیب قدیم حروف الفبای عربی که عبارتست از: ا، ب، ج، د، ه، و، ز، ح، ط، ی، ک، ل، م، ن، س، ع، ف، ص، ق، ر، ش، ت، ث، ...

ابجد زر

(~. زَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) شعاع آفتاب.

ابجدخوان

(~. خا) [ ع - فا. ] (ص مر.)
۱- نو - آموز، تازه کار.
۲- بی سواد.

ابحر

(اَ حُ) [ ع. ] (اِ.) جِ بحر؛ دریاها.

ابخر

(اَ خِ) [ ع. ] (ص.) کسی که دهان بدبوی دارد. گنده دهان.

ابخره

(اَ خِ رِ) [ ع. ] (اِ.) جِ بخار؛ بخارها.

ابخل

(اَ خَ) [ ع. ] (ص.) بخیل تر، لئیم تر.


دیدگاهتان را بنویسید