دیوان حافظ – بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست
وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم
دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست

می‌رفت خیالِ تو ز چشمِ من و می‌گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست

صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟

در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست

حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست





  شاهنامه فردوسی - فراهم آوردن شاهنامه
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کاغذ

(غَ) [ از چی. ] (اِ.) ورقه نازک، خم پذیر و مسطحی که معمولاً از خمیر الیاف گیاهی ساخته می‌شود و غالباً بر آن چیز نویسند یا چاپ کنند. ؛ ~سیاه کردن کنایه از: نویسندگی کردن، نوشتن ...

کاغذ خرید

(~. خَ) (اِمر.) ورقه‌ای معمولاً چاپی که در آن فروش کالایی با مشخصات معین به خریدار گواهی شده‌است.

کاغذ دیواری

(~.) (اِمر.) کاغذ کمابیش ضخیم، بادوام و معمولاً دارای نقش، برای پوشش دیوارها.

کاغذ لغ

(~. لُ) (اِمر.) = کاغذ لق: در و پنجره چوبی که به جای شیشه، بر آن کاغذ چرب شده چسبانند.

کاغذ کادو

(~. دُ) (اِمر.) کاغذ تزیینی که برای بسته بندی هدایا به کار می‌رود.

کاغذ کالک

(~.) (اِمر.) نوعی کاغذ نیمه شفاف که در نقشه کشی و طراحی و کپی - برداری به کار می‌رود.

کاغذ گلاسه

(~. گِ س) (اِمر.) کاغذ براق سفید که برای چاپ کتاب‌های نفیس و تصویرهای رنگی به کار می‌رود.

کاغذبازی

(~.) (اِ.) مجازاً: زیاده روی در تشریفات اداری که باعث پیچیدگی و کندی جریان کارها می‌شود.

کاغذین جامه

(~. مِ) نک جامه کاغذین.

کاغنه

(نَ یا نِ) (اِ.) = کاغنو:
۱- کرمی است سیاه و سرخ و زهردار، ذروح.
۲- کرم شب تاب.

کاغه

(غِ) (ص.) تن زده، اباکرده.

کاف

(اِ.) نام بیست و پنجمین حرف الفبای فارسی.

کاف

(اِ.) شکاف، رخنه، چاک.

کافئین

(فِ) [ فر. ] (اِ.) آلکالوئیدی به فرمول ۲ O 4 N ۱ H 8 C که در برگ و دانه قهوه و چای و گیاه ماته و گیاه کلااکومیناتا موجود است. کافئین مقوی قلب و مدر است و در ...

کافتن

(فْ تَ) [ په. ] (مص م.) دریدن، چاک کردن، ترکانیدن.

کافته

(تِ) (ص مف.)
۱- دریده، شکافته.
۲- تفحص شده.

کافر

(فَ) [ ع. ] (اِفا.) بی دین، ملحد. ج. کفره، کفار.

کافرمژه

(~. مُ ژِ) (ص مر.) مجازاً: سیاه - چشم.

کافل

(فِ) [ ع. ] (اِفا.) ضامن.

کافنده

(فَ دِ) (ص فا.) شکافنده.


دیدگاهتان را بنویسید