دیوان حافظ – به ملازمان سلطان، که رساند این دعا را

به ملازمان سلطان، که رساند این دعا را

به ملازمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟
که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران گدا را

ز رقیبِ دیوسیرت، به خدای خود پناهم
مَگَر آن شهابِ ثاقب مددی دهد، خدا را!

مُژِه‌یِ سیاهت اَرْ کرد به خونِ ما اشارت،
ز فریبِ او بیندیش و غلط مکن، نگارا

دلِ عالمی بِسوزی چُو عِذار بَرفُروزی
تو از این چه سود داری، که نمی‌کنی مدارا؟

همه‌شب در این اُمیدم که نسیم صبحگاهی،
به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را

چه قیامت است، جانا، که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت، بنما عِذار ما را

به خدا، که جرعه‌ای دِه تو به حافظ سحرخیز؛
که دعایِ صبحگاهی، اثری کند شما را



  دیوان حافظ - شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند
طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند
«صائب تبریزی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

افضل

(اَ ضَ) [ ع. ] (ص تف.)
۱- برتر، فزون تر.
۲- فاضل تر.
۳- با فضلیت تر. ج. افاضل.

افطار

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) روزه شکستن.
۲- (اِمص.) روزه گشایی.

افطاری

(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب. اِمر.) طعام و خوراکی که به هنگام افطار خورند.

افعال

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ فعل ؛ کارها، کنش‌ها، کردارها.

افعال

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- انجام دادن.
۲- یکی از باب‌های ثلاثی مزید فیه در زبان عربی.

افعی

( اَ ) (اِ.) نوعی مار سمی خطرناک که در دهانش علاوه بر دندان‌های کوچک تغذیه‌ای دو دندان قلاب مانند در آرواره بالا وجود دارد که به طرف عقب دهان خمیده‌است. درون این قلاب مجرایی است که به غده زهر ...

افغان

( اَ ) (اِ.) = فغان: فریاد، زاری، ناله.

افق

(اُ فُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کرانه، ناحیه.
۲- نیم دایره‌ای که در امتداد آن، چشم کره زمین را می‌بیند. ج. آفاق.

افقه

(اَ قَ) [ ع. ] (ص تف.)
۱- دانشمندتر، داناتر.
۲- فقیه تر.

افقی

(اُ فُ) (ص نسب.) موازی، منسوب به افق. خط راست موازی سطح زمین.

افلاس

(اِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.)ورشکست شدن.
۲- (اِمص.)بی چیزی، تنگدستی.
۳- ورشکستگی.

افلاس نامه

(~. مِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) شهادت - نامه‌ای که در آن گروهی معتبر ورشکستگی و تهیدستی کسی را گواهی دهند.

افلاک

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ فلک ؛ چرخ‌ها، سپهرها، آسمان‌ها.

افلاکی

( اَ ) [ ع - فا. ] (ص نسب.)
۱- ستارگان.
۲- فرشتگان.

افلح

(اَ لَ) [ ع. ] (ص تف.) رستگارتر.

افلیج

( اِ ) [ ازع. ] (ص.) کسی که عضو یا اعضایی از بدنش فاقد حرکت و نیرو باشد.

افناء

(اِ) [ ع. ] (مص م.) نیست کردن، نابود گردانیدن.

افنان

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ فنن ؛ شاخه‌ها.

افندی

(اَ فَ) [ تر. ] (اِ.) مأخوذ از لاتین، به طریق احترام به جای «آقا» به بزرگان اطلاق می‌شود.

افندی پیزی

(~.) [ تر - فا. ] (ص.) کسی که در ظاهر شجاع و دلیر بنماید ولی در باطن ترسو باشد.


دیدگاهتان را بنویسید