دیوان حافظ – به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
بکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است

گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ ما
به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است

به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمع
شبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است

به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاج
که نافه‌هاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است

مرو به خانهٔ اربابِ بی‌مُروتِ دهر
که گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازیِ او
هنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است



  شاهنامه فردوسی - اندرز كردن منوچهر پسرش را
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
«سعدی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اقواء

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- در جای خشک و خالی فرود آمدن.
۲- به پایان رسیدن توشه.
۳- نیازمند شدن.
۴- تهی دست شدن.
۵- از عیوب قافیه وآن اختلاف حرکت حذو و توجیه‌است.

اقوات

(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ قوت ؛ توشه‌ها، خواربار.

اقوال

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ قول ؛ گفتارها.

اقوم

(اَ وَ) [ ع. ] (ص تف.) راست تر.

اقوی

(اَ وا) [ ع. ] (ص تف.) قوی تر، تواناتر.

اقویا

( اَ ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ قوی ؛ نیرومندان.

اقیانوس

( اُ ) [ معر. ] (اِ.) مأخوذ از یونانی. دریای بسیار بزرگ.

ال

(~.) [ ع. ] (حر. تعریف) حرف تعریف است در عربی و آن چون بر اسمی نکره درآید، آن را معرفه سازد.

ال

(اَ) (اِ.) درختی از تیره زغال اخته‌ها که گاهی بعضی گونه‌هایش به صورت درختچه می‌باشند. گل‌هایش سفید یا زرد و میوه اش سفت و شامل یک هسته‌است.

ال کردن

(اِ. کَ دَ) (عا.) لاف زدن. ؛~ُ بل کردن قمپز در کردن، ادعای بی مورد داشتن.

ال. اس. دی

(اِ. اِ) [ انگ. ]L.S.D (اِ.) نوعی مواد مخدر با خاصیت توهُّم زا که در کشورهای غربی مصرف فراوان دارد.

الا

(اِ لّ) [ ع. ] (ق.)
۱- دلالت بر استثنا کند: مگر، بجز.
۲- جز، بدون.
۳- فقط، منحصراً. ؛~ و بلّ ا بدون برو و برگرد، بی چون و چرا.

الا

( اَ ) [ ع. ] (شب جم.)حرف تنبیه‌است، بدان و آگاه باش! هان!.

الابختکی

(اَ لّ بَ تَ) [ ع - فا. ] (ق.) (عا.)= الابختی. الله بختی: از روی تصادف، اتفاقی، تصادفی، شانسکی، بدون فکر.

الاغ

( اُ ) [ تر. ] = اولاغ. اولاق: (اِ.)
۱- خر.
۲- (عا.) نفهم، احمق (نوعی دشنام).

الامان

(اَ اَ) [ ع. ] (شب جم.) زینهار! پناه!

الان

( اَ ) [ ع. ] (ق.) این دم، اکنون.

الب

( اَ ) (ص.)
۱- شجاع.
۲- زورمند.

الباب

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ لب ؛ خردها، مغزها.

البته

(اَ بَ تِّ) [ ع. البته ] (ق.) کلمه تأکید، به طور قطع.


دیدگاهتان را بنویسید