دیوان حافظ – به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
بکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است

گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ ما
به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است

به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمع
شبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است

به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاج
که نافه‌هاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است

مرو به خانهٔ اربابِ بی‌مُروتِ دهر
که گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازیِ او
هنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است



  دیوان حافظ - آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

افروغ

( اَ ) (اِ.) روشنایی، نور.

افزار

( اَ ) (اِ.)
۱- ابزار، آلت.
۲- ادویه خوشبو که در غذا ریزند.

افزایش

(اَ یِ) (اِمص.)
۱- عمل افزون کردن.
۲- عمل افزون شدن.

افزودن

(اَ دَ)
۱- (مص م.) زیاد کردن، بیشتر کردن.
۲- (مص ل.) زیاد شدن.

افزون

( اَ )
۱- (ق.) بیش، زیاد، بسیار.
۲- در ترکیب با واژه‌های دیگر معنای افزاینده می‌دهد.

افزونی

( اَ ) (حامص.) بسیاری، فراوانی.

افساد

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) فساد کردن، برپا کردن فتنه.
۲- (اِمص.) تباهی، فساد.

افسار

( اَ ) (اِ.) تسمه و ریسمانی که به گردن اسب و الاغ می‌بندند.

افسار سر خود

(~. سَ رِ خُ) (ص.) کسی که فقط به رأی خود عمل می‌کند.

افسار پاره کردن

(~. رِ. کَ دَ) (مص ل.) سرپیچی کردن، یاغی شدن.

افسارگسیخته

(~. گُ تِ) (ص.) گستاخ، بی - پروا، وحشی.

افسان

( اَ ) (اِ.) سنگی که با آن کارد و شمشیر و مانند آن را تیز کنند.

افسانه

(اَ نِ) (اِ.) قصه، داستان.

افسانه خواندن

(~. خا دَ) (مص ل.) یاوه گفتن، بیهوده حرف زدن.

افسانه گو

(~.) (ص فا.)
۱- داستان سرا.
۲- کنایه از: یاوه گو، بیهوده گو.

افساینده

(اَ یَ دِ) (ص فا.)
۱- رام کننده.۲ - افسونگر، جادوگر.

افساییدن

(اَ دَ) (مص م.)
۱- رام کردن، مسخّر داشتن.
۲- جادو کردن.

افست

(اُ س ِ) [ انگ. ] (اِ.) = آفست: نوعی از چاپ که نوشته و عکس را بر سطح لاستیکی یک استوانه (سیلندر) گردان برمی گرداند و سپس آن را با فشار استوانه دیگر روی کاغذ چاپ می‌کنند. ماشین ...

افسر

(اَ سَ) [ په. ] (اِ.) تاج، دیهیم.

افسر

(اَ سَ) (اِ.) کسی که در ارتش درجه اش از ستوان به بالا باشد، صاحب منصب.


دیدگاهتان را بنویسید