دیوان حافظ – به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
تو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد

اگر چه حُسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسد

به حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ راز
به یارِ یک جهت حق‌گزارِ ما نرسد

هزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکی
به دل‌پذیری نقشِ نگارِ ما نرسد

هزار نقد به بازارِ کائنات آرند
یکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسد

دریغ قافله عمر کآن چنان رفتند
که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد

دلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسد

چنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس را
غبارِ خاطری از ره‌گذارِ ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرحِ قصهٔ او
به سمعِ پادشهِ کام‌گارِ ما نرسد





  دیوان حافظ - مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ازاهیر

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ ازهار؛ گل‌ها، شکوفه‌ها.

ازایراک

( اَ ) [ په. ] حرف ربط مرکب، زیرا که، بدین جهت که.

ازت

(اَ زُ) [ فر. ] (اِ.) نیتروژن، گازی است بی رنگ و بی بو و بی مزه. در آب بسیار کم حل می‌شود. علاوه بر هوا در سفیده تخم مرغ و گوشت و شیر و همچنین در شوره یافت می‌شود.

ازتات

(اَ زُ) [ فر. ] (اِ.) ازتات‌ها یا نیترات‌ها، نمک‌های جامد اسید ازتیک هستند. بعضی بی رنگ یا سفید و برخی رنگین اند. مانند نیترات نیکل و مس. همه آن‌ها در آب حل می‌شوند و بر اثر حرارت تجزیه شده ...

ازخ

(اَ زَ) (اِ.) نک زگیل.

ازدحام

(اِ دِ) [ ع. ] (مص ل.) انبوه شدن، انبوه جمعیت، مزاحمت، تزاحم. ج. ازدحامات.

ازدر

(اَ دَ) (ص مر.) سزاوار، شایسته، لایق.

ازدف

اَ یا اِ دَ) (اِ.) (گیا.) زالزالک، زعرور.

ازدو

(اُ) (اِ.) صمغ (مطلق). صمغ درخت ارجنگ، صغم بادام کوهی که از آن حلوا پزند.

ازدواج

(اِ دِ) [ ع. ] (مص م.) زن گرفتن، شوهر کردن.

ازدیاد

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.)زیاد کردن، افزودن.
۲- (مص ل.) افزون شدن.

ازرق

(اَ رَ) [ ع. ] (ص. اِ.)
۱- کبود، نیلگون.
۲- کبود چشم.
۳- نابینا.
۴- خط چهارم از هفت خط جام جم.

ازرق پوش

(~.) [ ع - فا. ] (اِفا.)
۱- کسی که جامه کبود پوشد.
۲- صوفی.
۳- (ص.) کنایه از: صوفیِ ریایی.

ازعاج

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- از جا برکندن، از جا برانگیختن.
۲- بریدن.
۳- فرستادن.
۴- بی آرام ساختن.
۵- راندن.

ازغ

( اَ ) [ په. ] (اِ.)
۱- شاخه‌هایی از درخت که برای پیرایش درخت می‌برند.
۲- چرک تن. اژغ نیز گویند.

ازفنداک

(اَ فَ) (اِ.) نک آژفنداک.

ازل

(اَ زَ) [ ع. ] (اِ.) زمان بی ابتداء.

ازلال

( اِ ) [ ع. ] (مص م.) لغزاندن، لرزاندن.

ازلی

(اَ زَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به ازل.

ازلیت

(اَ زَ یَّ) [ ع. ] (مص جع.)دیرینگی، ازلی بودن.


دیدگاهتان را بنویسید