دیوان حافظ – به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست

سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست

بکن معامله‌ای، وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست

دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بی‌نهایتِ دوست
چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست

به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت
که از دروغ سیه‌روی گشت صبحِ نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی‌کنی به ترحم، نِطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست



  شاهنامه فردوسی - آمدن سام به نزد منوچهر
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ابد

(اَ بَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- زمانی که آن را نهایت نباشد، همیشه جاوید. مق ازل.
۲- قدیم، ازلی. ؛حیات ~ زندگی جاوید.

ابداء

( ا ِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- آغاز کردن، شروع کردن.
۲- آشکار کردن.

ابداع

(ا ِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- نوآوردن، نو پیدا کردن، ایجاد، اختراع.
۲- شعر نو گفتن، به طرز نو شعر سرودن.
۳- کند شدن مرکب در رفتار، درماندن.

ابدال

(اَ) [ ع. ] (ص. اِ.)جِ بدل یا بدیل.
۱- نیکان، صالحان، که جهان به برکت وجود ایشان برپاست.
۲- نجیبان، شریفان.

ابدال

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- عوض و بدل کردن.
۲- قرار دادن حرفی به جای حرفی دیگر برای دفع ثقل و سنگینی.
۳- یکی از اقسام نه گانه وقف مستعمل چون تبدیل تاء به هاء در رحمت و رحمه.

ابدالدهر

(اَ بَ دُ دَ) [ ع. ] (ق.) تا ابد، به طور همیشگی.

ابدان

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ بدن ؛ بدن‌ها، تن‌ها.

ابداً

(اَ بَ دَ نْ) [ ع. ] (ق.)
۱- هرگز، هیچ وقت.
۲- به هیچ روی، به هیچ وجه.

ابدی

(اَ بَ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- جاوید، باقی.
۲- نامی از نام‌های خدای تعالی.

ابدیت

(اَ بَ یَّ) [ ع. ] (مص جع.) جاودانی، پایندگی. ج. ابدیات.

ابذاء

( ا ِ) [ ع. ] (مص ل.)ناسزا گفتن، بدگویی.

ابر

( اَ ) (اِ.)
۱- توده عظیم بخار آب، میغ، سحاب.
۲- اسفنج دریایی یا مصنوعی که با آن مثل یک کیسه یا لیف بدن را شستشو دهند؛ ابر حمام.

ابر

(اَ بَ) [ په. ] (اِ.) بالا، مق پایین.

ابر

(~.) (اِ.) آغوش، بر.

ابر

(~.) (حر اض.)
۱- بر، به، با.
۲- بالای، روی.
۳- در.
۴- بر سر.

ابر و باد

(اَ رُ) (اِمر.)
۱- نوعی کاغذ که به شکل خاصی رنگ آمیزی می‌شود و برای زمینه خوشنویسی در خط مورد استفاده قرار می‌گیرد.
۲- نوعی موزاییک خاص دوره قاجار که به رنگ سفید و آبی ساخته می‌شد.

ابرآلود

(اَ) (ص مر.) دارای ابر، پر از ابر.

ابراء

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- بیزار کردن، بری کردن.
۲- شفا دادن.
۳- صرف نظر کردن بستانکار از طلب خویش.
۴- رهانیدن.
۵- تراشیدن قلم.

ابراج

( اَ ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جِ برج ؛ برج‌ها، دوازده برج منطقه البروج.
۲- کوشک و قلعه.

ابرار

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ بر؛ نیکان، نیکوکاران.


دیدگاهتان را بنویسید