دیوان حافظ – ای شاهد قدسی، که کشد بند نقابت

ای شاهد قدسی، که کشد بند نقابت

ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشّاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت

دور است سر آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت

ای قصرِ دل‌افروز که منزلگهِ انسی
یا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت






  شاهنامه فردوسی - داستان ضحاك با پدرش
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

تو مرد صحبت دل نیستی، چه می‌دانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
«صائب تبریزی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اقداح

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.) عیب نمودن، بد گفتن.

اقداح

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ قدح ؛ کاسه‌ها.

اقدام

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ قدم ؛ گام‌ها.

اقدام

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) دست به کاری زدن.
۲- دلیری کردن.
۳- (اِمص.) دلیری.

اقدس

(اَ دَ) [ ع. ] (ص تف.) پاکتر، مقدس تر.

اقدم

(اَ دَ) [ ع. ] (ص تف.)
۱- پیشین تر، قدیم تر.
۲- مقدم تر.

اقراء

( اِ ) [ ع. ] (مص م.) خواندن، خواندن را یاد گرفتن.

اقرار

( اِ ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- بروز دادن، مقر آمدن.
۲- آشکار گفتن.
۳- برپا داشتن.

اقرارنامه

(~. مِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) ورقه‌ای که در آن اعترافات شخصی را نویسند و به امضای او رسانند، اعتراف نامه.

اقران

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ قرن.
۱- هم سالان، همسران.
۲- نزدیکان.

اقرب

(اَ رَ) [ ع. ] (ص تف.) نزدیکتر.

اقرباء

(اَ رِ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ قریب ؛ نزدیکان، خویشاوندان.

اقرع

(اَ رَ) [ ع. ] (ص.) کل، کچل.

اقساط

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) داد دادن، عدل کردن.
۲- راست بخشیدن.

اقساط

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ قسط ؛ بهره‌ها، بخش‌ها.

اقسام

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ قسم.
۱- بهره‌ها، بخش‌ها.
۲- گونه‌ها، جنس‌ها.

اقسام

(~.) [ ع. ] (اِ.) جِ قسم ؛ سوگندها.

اقسام

(اِ) [ ع. ] (مص م.) سوگند دادن، قسم دادن.

اقشعرار

(اِ ش ِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- موی بر اندام به پا خاستن.
۲- فراهم آمدن پوست‌ها از ترس.

اقصاء

( اِ ) [ ع. ] (مص م.) دور کردن، راندن.


دیدگاهتان را بنویسید