دیوان حافظ – اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح
صلاحِ ما همه آن است کان تو راست صلاح

سَوادِ زلفِ سیاهِ تو جاعِلُ الظُّلُمات
بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الاِصباح

ز چینِ زلفِ کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهٔ ابرو و تیرِ چشم، نَجاح

ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن، مَلّاح

لبِ چو آبِ حیاتِ تو هست قُوَّتِ جان
وجودِ خاکیِ ما را از اوست ذکرِ رَواح

بداد لعلِ لبت بوسه‌ای به صد زاری
گرفت کام دلم زو به صد هزار اِلحاح

دعای جانِ تو وردِ زبان مشتاقان
همیشه تا که بُوَد متّصل مَسا و صَباح

صَلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح


  مقدمه شاهنامه فردوسی
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

تحدب

(تَ حَ دُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- گوژ شدن.
۲- برجسته بودن.
۳- (اِمص.) برجستگی، برآمدگی.

تحدث

(تَ حَ دُّ) [ ع. ] (مص ل.) سخن گفتن، حدیث کردن.

تحدر

(تَ حَ دُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- فرو ریختن، فرو دویدن.
۲- سرازیر شدن، به نشیب آمدن.
۳- (اِمص.) فروریزی ؛ ج. تحدرات.

تحدی

(تَ حَ دّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) برابری کردن در کاری.
۲- نبرد جستن، به نبرد خواندن.
۳- فزونی جستن.
۴- (مص م.) قصد کردن چیزی را.
۵- پیش خواندن.

تحدیث

(تَ) [ ع. ] (مص ل.) سخن گفتن، حدیث کردن.

تحدید

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- برای چیزی حد و مرز تعیین کردن.
۲- تیز کردن کارد و مانند آن.

تحدیق

(تَ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- تیز نگریستن، تند نگاه کردن، چشم هشتن.
۲- گرد کسی بر آمدن.

تحذق

(تَ حَ ذُّ) [ ع. ] (مص ل.) خود را حاذق و زیرک وانمودن بدون آنکه باشند.

تحذیر

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- ترسانیدن.
۲- پرهیز دادن.

تحرج

(تَ حَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- گناهکار شدن.
۲- پرهیز کردن از گناه.
۳- توبه کردن.
۴- برآمدن از تنگی.

تحرر

(تَ حَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) آزاد گردیدن.

تحرز

(تَ حَ رُّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) خود را نگه داشتن.
۲- خودداری کردن.

تحرس

(تَ حَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) در پناه شدن.
۲- پاس داشتن.
۳- (اِمص.) پاسداری.

تحرص

(تَ حَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) منتظر فرصت بودن.

تحرض

(تَ حَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) برانگیخته شدن.

تحرق

(تَ حَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) سوخته شدن، سوختن.

تحرم

(تَ حَّ رُ) [ ع. ] (مص ل.) حرمت داشتن.

تحرمز

(تَ حَ مُ) [ معر. از حرامزاده ] (مص جع.)
۱- حرام زادگی کردن.
۲- ذکی گردیدن، باهوش کردن.

تحرک

(تَ حَ رُّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) جنبیدن.
۲- (اِمص.) جنبش.

تحری

(تَ حَ رِّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- جستن.
۲- حقیقت را جستجو کردن.
۳- درنگ کردن.
۴- تأمل کردن.
۵- پیدا کردن قبله.


دیدگاهتان را بنویسید