دیوان حافظ – اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح
صلاحِ ما همه آن است کان تو راست صلاح

سَوادِ زلفِ سیاهِ تو جاعِلُ الظُّلُمات
بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الاِصباح

ز چینِ زلفِ کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهٔ ابرو و تیرِ چشم، نَجاح

ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن، مَلّاح

لبِ چو آبِ حیاتِ تو هست قُوَّتِ جان
وجودِ خاکیِ ما را از اوست ذکرِ رَواح

بداد لعلِ لبت بوسه‌ای به صد زاری
گرفت کام دلم زو به صد هزار اِلحاح

دعای جانِ تو وردِ زبان مشتاقان
همیشه تا که بُوَد متّصل مَسا و صَباح

صَلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح


  دیوان حافظ - ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

مـرگ پـايـنده‌ست و ما فاني و سامان حيات
در ره ايـن سـيـل بـنيان‌کن نمي‌آيد به‌دست
«پژمان بختياري»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

تجدیدی

(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به تجدید.
۲- شاگردی که از عهده امتحان چنان که باید برنیامده و باید دوباره امتحان دهد.

تجذیر

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- از ریشه کندن، بریدن.
۲- عددی را در خود ضرب کردن.

تجر

(تَ جَ) (اِ.) کاخ زمستانی.

تجربت

(تَ رِ بَ) [ ع. تجربه ] (مص م.) نک تجربه.

تجربه

(تَ رِ بِ) [ ع. تجربه ]
۱- (مص م.) آزمودن، آزمایش کردن.
۲- (اِمص.) آزمایش. ج. تجارب.

تجرد

(تَ جَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) ج. تجردات.
۱- زن نداشتن.
۲- پیراستن.
۳- برهنه گردیدن.

تجرع

(تَ جَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- جرعه جرعه نوشیدن آب یا...
۲- فرو خوردن خشم.

تجرم

(تَ جَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- گذشتن، به سر آمدن.
۲- گناه کردن.

تجری

(تَ جَ رِّ) [ ع. تجرء ] (مص ل.)
۱- دلیری کردن، شجاعت.
۲- نافرمانی، سرپیچی.

تجریب

(تَ) [ ع. ] (مص م.) آزمودن، آزمایش کردن.

تجرید

(تَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تنهایی گزیدن.
۲- (مص م.) پیراستن، تجرید معانی.
۳- پوست کندن.
۴- برهنه کردن.
۵- گوشه گرفتن، تنهایی.
۶- درآوردن شمشیر از غلاف.
۷- (اِمص.) پیرایش.

تجریع

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- کم کم نوشانیدن.
۲- فرو خوردن خشم.

تجزی

(تَ جَ زّ) [ ع. ] (مص ل.) قسمت شدن، بهره شدن.

تجزیه

(تَ یِ) [ ع. تجزیه ] (مص م.)
۱- جزء جزء کردن چیزی، پاره‌های یک جسم مرکب را از هم جدا کردن.
۲- تحلیل مفردات عبارت‌ها و جمله‌ها طبق قواعد صرف، بدون در نظر گرفتن رابطه و ترکیب آن‌ها (دستور).
۳- ...

تجسد

(تَ جَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.) جسمیت یافتن، به صورت جسم درآمدن.

تجسس

(تَ جَ سُّ) [ ع. ] (مص م.) جستجو کردن، دنبال چیزی گشتن.

تجسم

(تَ جَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.) تناور شدن، دارای جسم شدن، تصویر ذهنی.

تجشم

(تَ جَ شُّ) [ ع. ] (مص ل.) رنج کشیدن، به رنج افتادن.

تجصیص

(تَ) [ ع. ] (مص م.) گچ اندود کردن.

تجعد

(تَ جَ عُّ) [ ع. ] (اِ.) پیچ و تاب پیدا کردن مو.


دیدگاهتان را بنویسید