دیوان حافظ – المنة لله که در میکده باز است

المنة لله که در میکده باز است

اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است
زان رو که مرا بر در او رویِ نیاز است

خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مَجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تَکَبُر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرمِ راز است

شرحِ شِکَنِ زلفِ خَم اندر خَمِ جانان
کوته نتوان کرد که این قِصه دراز است

بارِ دلِ مجنون و خَمِ طُرِّهٔ لیلی
رخسارهٔ محمود و کفِ پایِ ایاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیدهٔ من بر رُخِ زیبایِ تو باز است

در کعبهٔ کویِ تو هر آن کس که بیاید
از قبلهٔ ابرویِ تو در عینِ نماز است

ای مجلسیان، سوزِ دلِ حافظِ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است




  دیوان حافظ - واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می‌بینم شب هجر
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

التماع

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- درخشیدن.
۲- برافروختن.

التهاب

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) زبانه زدن، افروخته شدن آتش.
۲- (اِمص.) برافروختگی. ج. التهابات.

التواء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) پیچ خوردن، پیچیده شدن.
۲- (اِمص.) پیچیدگی، پیچش، خمیدگی.

التیام

(اِ تِ) [ ع. التئام ]
۱- (مص ل.) بهبود یافتن زخم.
۲- (مص م.) سازگاری میان دو چیز.
۳- (اِمص.) به هم پیوستگی.

الجاء

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- وادار ساختن کسی به کاری.
۲- پناه دادن.
۳- کار خود را به خدا سپردن.

الجار

(اِ) [ تر. ] (اِ.) = ایلجار. یلجار:
۱- مردمانی که بیستگانی خوار نباشند و به حمیت وطن در مقابل دشمن به مدافعه پردازند و با لشکر ملوک همداستان شوند.
۲- اجتماع گروه بسیاری از رعایا برای انجام دادن کاری.

الجه

(اُ جَ) [ تر. مغ. ] (اِ.) چپاول.

الحاح

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)اصرار کردن، پافشاری کردن. ج. الحاحات.

الحاد

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) از دین برگشتن، انکار خداوند کردن.
۲- (اِمص.) بی دینی، کفر.

الحاصل

(اَ ص ِ) [ ع. ] (ق.) باری، خلاصه، القصه.

الحاق

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) در پیوستن، رسیدن به کسی یا چیزی.
۲- به هم پیوند دادن.
۳- (اِمص.) پیوستگی، اتصال.

الحال

( اَ ) [ ع. ] (ق.) اکنون، همین دم.

الحان

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ لحن ؛
۱- آوازها.
۲- نغمه‌های دل انگیز.

الحق

(اَ حَ قّ) [ ع. ] (ق.) به راستی، حقیقتاً، بدون شک. ؛~ الحقُ والانصاف از روی حقیقت و انصاف، به درستی، واقعاً.

الحمد

(اَ حَ) [ ع. ]
۱- مخفف الحمدالله: سپاس خدای را.
۲- سوره اول از قرآن کریم دارای هفت آیه، فاتحه الکتاب.
۳- شکر، سپاس.

الخ

(اِ لِ) مخفف الی آخره، تا پایان.

الدرم

(اِ دُ رُ) [ تُر ] (مص ل.) لاف زدن.

الدرم بلدرم کردن

(~. بِ دُ رُ. کَ دَ) [ تُر - فا. ] (مص ل.)
۱- لاف زدن.
۲- بدوبیراه گفتن با هدف ترساندن طرف مقابل.

الدنگ

(اَ دَ) (عا.) (ص.)
۱- بی عار، ولگرد، بی غیرت.
۲- بی کاره، مفت خوار.

الرد

(اَ رَ) (اِ.) جوالی بزرگ که از ریسمان به شکل تور سازند و بدان کاه و علف و غیره را حمل کنند.


دیدگاهتان را بنویسید