شاهنامه فردوسی – تباه شدن روزگار جمشيد

تباه شدن روزگار جمشيد

      

از آن پس بر آمد ز ايران خروش            پديد آمد از هر سوى جنگ و جوش‏

         سيه گشت رخشنده روز سپيد            گسستند پيوند از جمّشيد

         برو تيره شد فرّه ايزدى            بكژى گرائيد و نابخردى‏

         پديد آمد از هر سوى خسروى            يكى نامجوئى ز هر پهلوى‏

         سپه كرده و جنگ را ساخته            دل از مهر جمشيد پرداخته‏

         يكايك ز ايران بر آمد سپاه            سوى تازيان بر گرفتند راه‏

         شنودند كان جا يكى مهترست            پر از هول شاه اژدها پيكرست‏

         سواران ايران همه شاه‏جوى            نهادند يك سر بضحاك روى‏

  دیوان حافظ - دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

         بشاهى برو آفرين خواندند            ورا شاه ايران زمين خواندند

         كى اژدهافش بيامد چو باد            بايران زمين تاج بر سر نهاد

         از ايران و از تازيان لشكرى            گزين كرد گرد از همه كشورى‏

         سوى تخت جمشيد بنهاد روى            چو انگشترى كرد گيتى بروى‏

         چو جمشيد را بخت شد كندرو            بتنگ اندر آمد جهاندار نو

         برفت و بدو داد تخت و كلاه            بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه‏

         چو صد سالش اندر جهان كس نديد            برو نام شاهى و او ناپديد

         صدم سال روزى بدرياى چين            پديد آمد آن شاه ناپاك دين‏

  دیوان حافظ - خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

         نهان گشته بود از بد اژدها            نيامد بفرجام هم زو رها

         چو ضحاكش آورد ناگه بچنگ            يكايك ندادش زمانى درنگ‏

         بارّش سراسر بدو نيم كرد            جهان را ازو پاك بى‏بيم كرد

         شد آن تخت شاهى و آن دستگاه            زمانه ربودش چو بيجاده كاه‏

         ازو بيش بر تخت شاهى كه بود            بران رنج بردن چه آمدش سود

         گذشته برو ساليان هفتصد            پديد آوريده همه نيك و بد

         چه بايد همه زندگانى دراز            چو گيتى نخواهد گشادنت راز

         همى پروراندت با شهد و نوش            جز آواز نرمت نيايد بگوش‏

  شاهنامه فردوسی - كشته شدن سيامك بر دست ديو

         يكايك چو گوئى كه گسترد مهر            نخواهد نمودن ببد نيز چهر

         بدو شاد باشى و نازى بدوى            همان راز دل را گشائى بدوى‏

         يكى نغز بازى برون آورد            بدلت اندرون درد و خون آورد

         دلم سير شد زين سراى سپنج            خدايا مرا زود برهان ز رنج‏

                       

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

تا بود نسخه عطری دل سودازده را
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

آنتریک

(تِ) [ ازفر. ] (اِمص.)
۱- تحریک، توطئه.
۲- ماجرای هیجان انگیز در یک داستان و نمایش یا فیلم که باعث جلب توجه یا علاقه می‌شود.

آنتن

(تِ) [ فر. ] (اِ.)دستگاهی برای پخش یا دریافت امواج الکترومغناطیسی.

آنتی بیوتیک

[ فر. ] (اِمر.) به ماده‌ای که مانع ادامه حیات و تکثیر و رشد دسته‌ای از باکتری‌ها و عوامل بیماری زا شود گویند، پادزهر، پادزیست (فره).

آنتی تز

(تِ) [ فر. ] (اِ.) دومین طرف از مجموعه تز، آنتی تز و سنتز، وجود یا قضیه‌ای که در برابر تز قرار می‌گیرد یا آن را نقض می‌کند، برابرنهاد.

آنتی هیستامین

[ انگ. ] (اِ.) دارویی که بازدارنده برخی آثار هیستامین به ویژه نقش آلرژی زای آن باشد، ضد هیستامین. (فره).

آنتیک

[ فر. ] (ص.)
۱- دیرینه، باستانی، عتیقه (فره).
۲- (عا.) باارزش، قیمتی.
۳- (عا.) بسیار بد، سخت زشت و کریه.

آنجا

(اِ.) آن مکان، مکان مورد اشاره یا مورد نظر.

آند

(نُ دْ) [ انگ. ] (اِ.) مسیری که جریان برق مثبت طی می‌کند تا در قطب منفی وارد الکترولیت شود. اصطلاحاً قطب مثبت.

آندوتوکسین

(دُ تُ) [ فر. ] (اِ.) سمی که در باکتری وجود دارد و تنها پس از تجزیه یا مردن یا متلاشی شدن یاخته باکتریایی آزاد می‌شود، درون زهرابه. (فره).

آندودرم

(دُ دِ رْ) [ فر. ] (اِ.)
۱- درونی ترین لایه از سه لایه زاینده اولیه جنین جانور که بخشی از لوله گوارش و ریه‌ها و ساختارهای مربوط از آن پدید آید.
۲- درونی ترین لایه پوست که مانند غلافی بافت آوندی ...

آندوسپرم

(دُ پِ) [ فر. ] (اِ.) قسمتی از بذر که مواد غذایی مورد نیاز جنین را تأمین کند، خورش. (فره).

آندوسکوپی

(دُ سْ کُ) [ فر. ] (اِمص.) معاینه مجراها و حفره‌های داخلی بدن با درون بین (آندوسکوپ)، درون بینی. (فره).

آندون

(ق.)
۱- آن جا.
۲- بدان سوی، بدان جهت.
۳- آنچنان.

آنرمال

(نُ) [ فر. ] (ص.) نابهنجار، غیرعادی.

آنزیم

[ فر. ] (اِ.) گروهی از پروتئین‌های کاتالیزی که یاخته‌های زنده آن‌ها را تولید می‌کنند و حد واسط فرایندهای شیمیایی حیات هستند، زی مایه. (فره.)

آنسه

[ ع. آنسه ] (اِفا.) مؤنث آنس، زن نیکو، خانم. ج. اوانس، آنسات.

آنسیلین

(اِ.) مایعی است بی رنگ و با بوی نامطبوع که در هوا کدر می‌شود و در آب کم محلول است و آن یکی از ترکیبات بنزین است و نشانه آن در شیمی ۲ NH 5 H ۶ C است. ...

آنسیکلوپدی

(لُ پِ) [ فر. ] (اِ.) = انسیکلوپدی: دایره المعارف، کتابی که تمام لغات و اصطلاحات علمی و ادبی یک زبان به ترتیب حروف هجا در آن نوشته شده‌است.

آنفارکتوس

[ فر. ] (اِ.) قسمتی از بافت (قلب یا کلیه) که شریان مشروب کننده آن بسته باشد.

آنفولانزا

(فُ) [ فر. ] (اِ.)نوعی بیماری ویروسی مسری که نشانه‌های آن سردرد، تب، کم اشتهایی، ضعف و کوفتگی عمومی، سرفه و عطسه‌است.


دیدگاهتان را بنویسید