دیوان حافظ – نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

نفسِ بادِ صبا مُشک‌فشان خواهد شد
عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل
تا سراپردهٔ گل نعره‌زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی
مایهٔ نقدِ بقا را که ضِمان خواهد شد؟

ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟

حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود
قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد





  دیوان حافظ - روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

همتایی

(هَ) (حامص.)۱ - همانندی.
۲- تساوی، برابری.

همج

(هَ مَ)(اِ.)۱ - نوعی مگس که روی گوسفند و خر نشیند.۲ - گوسفند لاغر.۳ - میش کلانسال.
۴- مردم فرومایه و احم ق.

همدرد

(~. دَ) (ص مر.)
۱- دو یا چند کسی که دارای یک نوع درد باشند.
۲- شریک غم دیگری، غم خوار.

همدست

(~. دَ) (ص.) شریک، همکار.

همدل

(~. دِ) (ص مر.)
۱- دارای یک رأی و اندیشه.
۲- متفق، متحد.
۳- دوست جانی و صمیمی.

همدم

(~. دَ) (ص مر.)
۱- رفیق، هم نفس.
۲- هم زبان، هم سخن.
۳- هم پیاله.
۴- پیاله شراب.

همراه

(~.)
۱- (ص مر.) همسفر.
۲- متفق، متحد.
۳- به اتفاق (در طی طریق).

همزاد

(~.) (ص.)
۱- هم سن و سال.
۲- به باور عوام موجودی که هم زمان با به دنیا آمدن شخص، در میان اجنه به دنیا می‌آید.

همزه

(هَ زِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- حروف صامتی که به صورت «ء» نوشته می‌شود و ممکن است ساکن باشد مانند: رأی. یا مانند: جرئت.
۲- نشانه‌ای به صورت «ء» روی «ها»ی غیرملفوظ به جای «یا» ی اضافه مانند: خانه حسن که ...

همزی

(هَ) (ص.) هم شأن، هم رتبه.

همسایه

(~. یِ) (ص.) دو یا چند کس که اتاق یا خانه آنان نزدیک هم باشد، مجاور.

همسر

(~. سَ) (ص.)
۱- هم اندازه، برابر.
۲- زن یا شوهر.

همشیره

(~. رِ) (اِ.) خواهر.

هملخت

(هَ لَ) (اِ.) چرم زیر کفش، تخت چرم.

همم

(هِ مَ) [ ع. ] (اِ.) جِ همت.

همه

(هَ مِ) [ په. ] (اِ.) تمام، جمیع.

همه جانبه

(~. نِ بِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) آن چه از هر جانب و هر طرف صورت گیرد.

همه کاره

(~. رِ) (ص مر.)
۱- کسی که همه کاری از دست او برآید.
۲- کسی که در هر کاری مداخله کند.

همهمه

(هَ هَ مِ) [ ع. همهمه ] (اِ.) صداهای درهم و برهم جماعت.

هموار

(هَ) [ په. ] (ص.)
۱- مسطح، صاف.
۲- نرم و آهسته.


دیدگاهتان را بنویسید