دیوان حافظ – عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت

عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزه‌سرشت
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت

همه کس طالبِ یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهٔ عشق است چه مسجد چه کِنِشت

سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکده‌ها
مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت

حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت




  شاهنامه فردوسی - گمراه كردن اهريمن كاوس را و به آسمان رفتن كاوس
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد
جام مرصع تو بدین در شاهوار
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

اخوان المسلمین

(اِ خْ نُ لْ مُ سْ لِ) [ ع. ] (اِمر.) نام جمعیتی که توسط حسن البنا در سال ۱۹۲۸ در مصر بوجود آمد و هدف آن احیای شعائر دین و ایجاد وحدت اسلامی بود. این جنبش در سال ...

اخوانیات

(اِ یّ) [ ع. ] (ص نسب.) جِ اخوانیه ؛ نامه‌های دوستانه.

اخوت

(اُ خُ وَّ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) برادر شدن، دوست شدن.
۲- (اِمص.) برادری.

اخوی

(اَ خَ) [ ازع. ] (اِ.) برادر.

اخوین

(اَ خَ وَ) [ ع. ] (اِ.) تثنیه اَخ، دو برادر.

اخچه

(اَ چِ) [ تر. ] (اِ.) = اقچه. آقچه:
۱- ریزه زر.
۲- سکه زر و مهر درم از زر و نقره.
۳- مطلق زر و سیم.
۴- روپیه.

اخگر

(اَ گَ) (اِ.) پاره آتش، شراره، جرقه.

اخیار

(اَ) [ ع. ] (ص.) جِ خیر؛ نیکان، برگزیدگان.

اخیر

( اَ) [ ع. ] (ص.) پسین، بازپسین، آخری.

اخیراً

(اَ رَ نْ) [ ع. ] (ق.) در آخر، به تازگی، جدیداً.

اخیه

(اَ یَّ) [ ع. ] (اِ.) آخیه، میخ آخور، ریسمان یا قلاب‌هایی که در طویله کنار آخور نصب می‌کنند و چهارپایان را به آن‌ها می‌بندند. ج. اواخی یا اخایا.

ادا

( اَ) [ ع. اداء ]
۱- (مص م.) به جا آوردن، پرداختن دینی که بر شخص فرض و لازم است.
۲- (اِ.) ناز، کرشمه.
۳- رمز، اشاره.
۴- (عا.) حرکات مسخره و بیهوده.
۵- تقلید.

ادا

اصول (~. اُ) (اِمر.) ناز و کرشمه، نمودن کراهت و جز آن.

ادا اطوار

(~. اَ) (اِمر.)
۱- شکلک سازی.
۲- تقلید در آوردن.

اداء

( اَ) [ ع. ] (مص م.) به جا آوردن، انجام دادن.

ادات

( اَ) [ ع. ] (اِ.) افزار، ابزار، آلت، وسیله.

اداره

(اِ رِ) [ ع. اداره ]
۱- (مص م.) نظام دادن، گرداندن کار.
۲- (اِ.) بخشی از هر وزارتخانه که مسئولیت انجام دادن بخشی از کارهای دولتی را به عهده دارد.

اداره بازی

(~.) [ ع - فا. ] (حامص. اِمر.) تشریفات اداری، فرمالیته.

اداری

( اِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به اداره، وابسته به اداره.
۲- آن که در اداره کار کند.

ادام

( اِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- خورش، نان خورش، قاتق، اِبا.
۲- پیشوای قوم.
۳- موافق و سازگار.


دیدگاهتان را بنویسید