دیوان حافظ – صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

صوفی نهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کرد
بنیادِ مکر با فلکِ حُقِّه‌باز کرد

بازیِ چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عَرضِ شعبده با اهلِ راز کرد

ساقی بیا که شاهدِ رعنایِ صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغازِ ناز کرد

این مطرب از کجاست که سازِ عراق ساخت؟
و آهنگ بازگشت به راهِ حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناهِ خدا رویم
زآنچ آستینِ کوته و دستِ دراز کرد

صنعت مَکُن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل درِ معنی فراز کرد

فردا که پیشگاهِ حقیقت شود پدید
شرمنده رَهرُوی، که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش خُرام کجا می‌روی؟ بایست
غَرِّه مشو که گربهٔ زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامتِ رندان که در ازل
ما را خدا ز زهدِ ریا بی‌نیاز کرد





  شاهنامه فردوسی - گفتار اندر زادن دختر ايرج‏‏
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او
ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ادیب

(اَ) [ ع. ] (ص.)
۱- بافرهنگ، دانشمند.
۲- دانای علم و ادب.
۳- معلم، مربی.

ادیبانه

(اَ نِ) [ ع - فا. ]
۱- (ق.) مانند ادیبان.
۲- (ص.) ادبی، مربوط به ادبیات.

ادیت

(اِ) [ انگ. ] (اِمص.) ویرایش.

ادیتور

(اِ) [ انگ. ] (اِ.) ویراستار.

ادیم

(اَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- چرم دباغی شده.
۲- پوست خوشبوی سرخ رنگ.
۳- روی زمین.
۴- سفره غذا.

اذابه

(اِ بِ یا بَ) [ ع. اذابه ] (مص م.)
۱- آب کردن، ذوب کردن، گداختن.
۲- غارت کردن.
۳- نیکو کردن کار خود را.

اذاعه

(اِ عَ یا عِ) [ ع. اذاعه ] (مص م.) آشکار ساختن، فاش کردن.

اذاقت

(اِ قَ) [ ع. اذاقه ] (مص م.)
۱- چشانیدن.
۲- چیزی آزمودن.
۳- مکافات امری را نمودن.

اذالت

(اِ لَ) [ ع. اذاله ] (مص م.) فروهشتن دامان، دراز کردن دامن.

اذان

( اَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- آگاه کردن، خبر دادن.
۲- خبر دادن از وقت نماز.

اذعان

( اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) اقرار کردن، گردن نهادن.
۲- (مص ل.) فروتنی کردن، فرمانبرداری.

اذفر

(اَ فَ) [ ع. ] (ص.) خوشبو، پربو: مشک اذفر.

اذل

(اَ ذَ لّ) [ ع. ] (ص تف.) ذلیل تر، خوارتر.

اذلال

( اِ) [ ع. ] (مص م.) پست شمردن، خوار گرفتن.

اذله

(اَ ذِ لِّ) [ ع. ] (ص.)
۱- جِ ذلیل ؛ ذلیل شدگان.
۲- جِ ذلول ؛ نرم دلان.

اذمه

(اَ ذِ مِّ) [ ع. ] (اِ.) جِ ذمام و ججِ ذمه ؛ حق و حقوق.

اذن

(اُ ذُ) [ ع. ] (اِ.) گوش.

اذن

(اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) رخصت دادن، اجازه دادن.
۲- (اِمص.) فرمان، رخصت، اجازه.

اذن دادن

(اِ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) رخصت دادن، جایز شمردن، مرخص کردن.

اذناب

( اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ ذَنَب.
۱- دم‌ها، دنبال‌ها.
۲- بندگان، کنیزکان.


دیدگاهتان را بنویسید