دیوان حافظ – شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست

اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمود
ببین که جامِ زُجاجی چه طُرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاهِ استغنا
چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست

از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیل
رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستی است سرانجامِ هر کمال که هست

شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست

به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابی
هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست

زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید
که گفتهٔ سخنت می‌برند دست به دست


  دیوان حافظ - مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

علی وادی الاراک و من علیها
و دار باللوی فوق الرمال
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

بلده

(بَ لَ دِ) [ ع. بلده ] (اِ.)
۱- شهر. ج. بلاد.
۲- ناحیه، زمین.

بلدیه

(بَ لَ یّ) [ ازع. ] (اِ.) شهرداری.

بلسک

(بِ لِ یا بُ لُ) (اِ.)
۱- سیخ آهنی که یک سر آن پهن باشد برای جدا کردن نان از تنور.
۲- سیخ کباب.

بلسک

(بَ لَ) (اِ.) = بلشک: پرستو.

بلشویسم

(بُ ش ِ) [ روس. ] (اِ.) اصول عقیدتی که به وسیله لنین و براساس اصول مارکسیسم تدوین و تنظیم شد و مورد پذیرش حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق قرار گرفت. ویژگی‌های این تفکر عبارت است از: اعتقاد ...

بلشویک

(~.) [ روس. ] (ص.) پیرو مرام بلشویسم.

بلع

(بَ) [ ع. ] (مص م.) فرو بردن، به گلو فرو بردن.

بلعجب

(بُ عَ) [ ع. ] (ص مر.) = بوالعجب. ابوالعجب: پر شگفتی، عجیب.

بلعم

(بَ عَ) [ ع. بلعوم ] (ص.) مرد بسیار خوار، کسی که غذا را به تندی بلعد.

بلعیدن

(بَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- در حلق فرو بردن.
۲- خوردن.

بلغاء

(بُ لَ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ بلیغ ؛ سخندانان، سخن سنجان.

بلغار

(بُ) (اِ.)پوست‌های رنگین دباغی شده خوشبوی.

بلغار

(~.) (اِ.)
۱- هر یک از ساکنان بومی کشور بلغارستان یا فرزندانشان.
۲- قومی از نژاد اسلاو.
۳- قومی از نژاد ترک که در سده‌های اول میلادی به دشت‌های روسیه رانده شدند.
۴- هر یک از افراد آن قوم.

بلغاق

(بُ) (اِ.) آشوب، شور و غوغای بسیار.

بلغاک

(بُ) (اِ.) آشوب، فتنه.

بلغده

(بَ غَ دِ) (ص.) بالای هم نهاده، جمع کرده.

بلغس

(بَ غَ) (اِ.) نک برغست.

بلغم

(بَ غَ) (اِ.)
۱- ترشحات لزج سلول‌های بدن.
۲- از اخلاط چهارگانه بدن در طب قدیم که غلبه آن سُستی و بی حالی می‌آورد.

بلغندر

(بَ غَ دَ) (ص. اِ.)
۱- بی قید، بی بند و بار.
۲- بی دین.
۳- تن پرور.

بلغنده

(بَ غُ یا غَ دِ)(اِ.)۱ - جامه دان.
۲- بغچه.
۳- هر چیز بسته شده.


دیدگاهتان را بنویسید