دیوان حافظ – خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمه‌هایِ تو بست

مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست

ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست

مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گره‌گشایِ تو بست

تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست

ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟


  دیوان حافظ - بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

حبیبا در غم سودای عشقت
توکلنا علی رب العباد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

استفراغ

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)۱ - فراغت طلبیدن.
۲- قی کردن.

استفسار

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.)تفسیر خواستن.
۲- پرسیدن.
۳- (اِ مص.) پرسش.
۴- جستجو، تفحص.

استفعال

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- طلب فعل کردن.
۲- نام یکی از باب‌های ده گانه ثلاثی مزید در صرف زبان عربی که با افزودن «اِست.» در آغاز فعل مجرد ساخته می‌شود و معنی آن درخواست چیزی کردن و خواستار ...

استفهام

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) طلب فهم کردن.
۲- پرسیدن.
۳- (اِمص.) پرسش.

استقاء

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- آب از چاه برکشیدن، آب کشیدن.
۲- آب خواستن، طلب آب.
۳- نوشاندن آب و شراب.

استقالت

(اِ تِ لَ) [ ع. استقاله ] (مص م.)
۱- فسخ بیع را خواستار شدن، پایان گرفتن معامله را خواستن.
۲- خواستار عفو و بخشایش شدن.

استقامت

(اِ تِ مَ) [ ع. استقامه ]
۱- (مص ل.) ایستادگی کردن، مقاومت کردن.
۲- (اِمص.) پایداری.
۳- راست ایستادن.

استقباح

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) زشت شمردن، قبیح داشتن.

استقبال

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) به پیشواز کسی رفتن.
۲- (اِمص.) پیشواز، پذیره.
۳- (ص.) آینده.
۴- روبروی هم قرار گرفتن دو ستاره.
۵- اینکه شاعری شعر در وزن و قافیه شعر شاعرِ دیگری بگوید.

استقبال کردن

(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- پیشواز رفتن.
۲- پذیرفتن، پذیرش.

استقراء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) جستجو کردن، تحقیق کردن.
۲- (اِمص.) در منطق ؛ پی بُردن به کل از جزء.

استقرار

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)۱ - برقرار کردن، پابرجا شدن.
۲- قرار یافتن.

استقراض

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) وام خواستن، قرض گرفتن.
۲- (اِمص.) وام خواهی.

استقص

(اُ تُ قُ) [ معر. ] (اِ.) نک استقصات.

استقصاء

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) کوشش تمام کردن.
۲- (اِمص.) پی جویی، تفحص.

استقصات

(اُ تُ قُ صّ) [ معر. ] (اِ.) جِ اُستُقُص یا اسطقس. این کلمه در اصل یونانی است و به معنی ماده و اصل هر چیزی. (عناصر چهارگانه).

استقصاد

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) میانه روی خواستن.

استقضاء

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م) قضاوت خواستن، تقاضای حق خود را کردن.

استقلال

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- خودمختار بودن.
۲- اداره کشور با اختیار و آزادی بدون مداخله کشورهای بیگانه.

استلات

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- غذای اطراف کاسه را با انگشت پاک کردن و خوردن.
۲- کنایه از: خوردن تا ته ظرف.


دیدگاهتان را بنویسید