دیوان حافظ – حال دل با تو گفتنم، هوس است

حال دل با تو گفتنم، هوس است

حالِ دل با تو گفتنم، هوس است
خبرِ دل شِنُفتَنَم، هوس است

طَمَعِ خام بین که قِصهٔ فاش
از رقیبان نَهُفتَنَم، هوس است

شبِ قدری چنین عزیزِ شریف
با تو تا روز خُفتنم، هوس است

وه که دُردانه‌ای چنین نازک
در شبِ تار سُفتنم، هوس است

ای صبا امشبَم مَدَد فرمای
که سحرگه شکفتنم، هوس است

از برای شَرَف به نوُکِ مژه
خاکِ راهِ تو رفتنم، هوس است

همچو حافظ به رَغمِ مُدَعیان
شعرِ رندانه گفتنم، هوس است





  دیوان حافظ - صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

تحصن

(تَ حَ صُّ) [ ع. ] (مص ل.) به جایی پناه بردن، بست نشستن.

تحصیل

(تَ) [ ع. ]
۱- (مص م.) به دست آوردن.
۲- دانش آموختن.
۳- (اِمص.) کسب.

تحصیل دار

(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.)
۱- مالیات بگیر، جمع کننده مالیات.
۲- مأمور گردآوری اموال یا طلب‌های یک مؤسسه یا اداره.

تحصیل کرده

(~. کَ دِ) [ ع - فا. ] (ص فا.) دارای سواد و آموزش عالی.

تحصیلات

(~.) [ ع. ] (اِ.) جِ تحصیل.
۱- آن چه در یک موسسه آموزشی تحصیل شده‌است.
۲- آموزش.

تحصین

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- استوار کردن، محکم گردانیدن.
۲- گرداگرد شهر یا قلعه را حصار کردن.

تحضر

(تَ حَ ضُّ) [ ع. ]
۱- (مص م.) حاضر کردن.
۲- (مص ل.) حاضر شدن.

تحضیر

(تَ) [ ع. ] (مص م.) آماده کردن.

تحضیض

(تَ) [ ع. ] (مص م.) برانگیختن، ترغیب کردن.

تحف

(تُ حَ) [ ع. ] (اِ.) جِ تحفه ؛ ارمغان‌ها.

تحفظ

(تَ حَ فُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- هوشیار بودن و پرهیز کردن.
۲- خویشتن داری.

تحفل

(تَ حَ فُّ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- محفل ساختن، دور هم جمع شدن.
۲- پُر شدن مجلس از مردم.

تحفه

(تُ فِ) [ ع. تحفه ] (اِ.)
۱- هدیه، ارمغان.
۲- کمیاب، گران ب‌ها. ج. تحف.

تحفیظ

(تَ) [ ع. ] (مص م.) یاد دادن کتاب و جز آن به کسی.

تحفیل

(تَ) [ ع. ] (مص م.) زینت دادن، آراستن.

تحقد

(تَ حَ قُّ) [ ع. ] (مص ل.) کینه گرفتن.

تحقق

(تَ حَ قُّ) [ ع. ] (مص ل.) درست شدن، حقیقت پیدا کردن.

تحقیر

(تَ) [ ع. ] (مص م.) خوار کردن، کوچک شمردن.

تحقیق

(تَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- درست کردن.
۲- درستی امری را بررسی کردن.

تحلق

(تَ حَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) حلقه حلقه نشستن مردم، گرد درگرفتن.


دیدگاهتان را بنویسید