دیوان حافظ – اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست

اگر چه عرض هنر پیشِ یار بی‌ادبیست
زبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیست

پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حُسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

در این چمن گلِ بی خار کس نچید آری
چراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سِفله‌پرور شد
که کام‌بخشی او را بهانه بی‌سببیست

به نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رِباط
مرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیست

جمالِ دختر رَز نورِ چشمِ ماست مگر
که در نقابِ زُجاجی و پردهٔ عِنَبیست

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مستِ خرابم، صلاح بی‌ادبیست

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریهٔ سحری و نیازِ نیم شبیست




  شاهنامه فردوسی - داستان ابو منصور بن محمد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

استام

(اِ) (اِ.) سیخی که در تون حمام و تنور نانوایی به کار می‌رود؛ کفچه آتشدان، آتش کش، بیلچه، خاک انداز.

استامبولی

(~.) (اِ.) ظرفی فلزی که برای بردن گل و گچ در بنایی به کار برند.

استامبولی

(اِ بُ) (ص نسب.) = استانبولی. اسلامبولی:
۱- آن چه منسوب به استامبول باشد.
۲- از مردم استامبول (ترکیه)، اهل استامبول.

استامبولی پلو

(~. پُ لُ) (اِمر.) نوعی پلو که در آن گوجه فرنگی یا رب گوجه فرنگی و سیب زمینی پلویی و پیازداغ و گوشت خرد کرده می‌ریزند.

استامپ

(اِ سْ مْ) [ فر. ] (اِ.)۱ - مُهر، مُهری که روی کاغذ می‌زنند.
۲- جعبه‌ای کوچک حاوی بالشتک آغشته به جوهر، جوهرگین. (فره).

استامینوفن

(اَ نُ فِ) [ انگ. ] (اِ.) دارویی که به عنوان مسکن و تب بر تجویز می‌شود.

استان

( اَ ) (اِ.) جای خواب، آرامگاه.

استان

( اِ ) (ص.) به پشت خوابیده.

استان

( اُ ) [ په. ] (اِ.)بخشی از کشور که شامل چندین شهرستان می‌شود.

استاندار

( اُ ) [ په. ] (اِ.)حاکم ایالت، فرمانروای یک استان.

استاندارد

( اِ ) [ فر. ] (اِ.) نمونه تصویب شده، قاعده.

استانداری

( اُ ) [ په. ] (اِ.) اداره‌ای که کارهای یک استان در آن جا انجام می‌شود.

استانه

(اَ نِ) (اِ.) جای خواب و آرام، آرامگاه.

استباق

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) پیشی جستن، پیشی گرفتن.

استبانه

(اِ تِ نِ یا نَ) [ ع. استبانه ]
۱- (مص ل.) پیدا شدن، آشکار گشتن، هویدا شدن.
۲- (مص م.) پیدا کردن، آشکار کردن.
۳- به جای آوردن، دانستن، شناختن.
۴- (اِمص.) هویدایی، ظهور.

استبداد

(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- خود رأی بودن، خودسری.
۲- فرمانروایی مطلق یک حزب.
۳- ظلم و تعدی.

استبداع

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) نو شمردن، بدیع دانستن.

استبدال

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)۱ - عوض کردن، بدل نمودن.
۲- چیزی را به جای چیزی دیگر خواستن.

استبر

(اِ تَ) (ص.) نک ستبر.

استبراء

(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) برائت جُستن، پاکی خواستن.


دیدگاهتان را بنویسید