دیوان حافظ – اگر روم ز پی‌اش فتنه‌ها برانگیزد

اگر روم ز پی‌اش فتنه‌ها برانگیزد

اگر روم ز پِی‌اش فتنه‌ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری
چو گَرد در پِی‌اش افتم چو باد بُگْریزد

و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس
ز حُقِّهٔ دهنش چون شکر فرو ریزد

من آن فریب که در نرگسِ تو می‌بینم
بس آبروی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز
هزار بازی از این طُرفه‌تر برانگیزد

بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد





  دیوان حافظ - آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ارتیاب

( اِ ) [ ع. ]
۱- ۱ - (مص م.) کسی را متهم ساختن.
۲- (مص ل.) دچار شک و تردید گردیدن، گمان داشتن.

ارتیاح

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) مسرور شدن، خوشحال گشتن.
۲- (مص م) شاد کردن.

ارتیاش

(اِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) نیکو حال شدن.
۲- (اِمص.) حسن حال.

ارتیاض

(اِ تِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) رام شدن بر اثر تعلیم، تعلیم یافتن، ریاضت کشیدن، ستم کشیدن برای تعلم.
۲- (مص م.) خوش کردن کسی را.

ارث

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) سهم بردن از اموال شخص مرده.
۲- (اِ.) آنچه از مال مرده که به بازماندگانش رسد، مرده ریگ، مُردَر، ارثیه. ؛~ بابای کسی کنایه از: مال و ثروت شخصی کسی.

ارثماطیقی

(اَ رِ) [ معر - یو. ] (اِ.) دانش اعداد، فن محاسبه. علم حساب نظری.

ارثیه

(اِ یِّ) [ ع. ارثیه ] نک ارث.

ارج

( اَ ) (اِ.) ارز، ارزش، رتبه، مقام.

ارجاء

( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- امیدوار کردن.
۲- به تأخیر انداختن کاری.

ارجاء

( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ رجاء؛ کنارها، گوشه‌ها.

ارجاع

( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) بازگردانیدن، رجوع کردن امری.
۲- (اِ.) احاله، حواله. ج. ارجاعات.

ارجاف

(اِ) [ ع. ] (مص م.) خبرهای دروغ پراکندن، هو انداختن، سخنان واهی و دروغ گفتن، با خبرهای دروغ فتنه برپا کردن، خبر بد گفتن.

ارجح

(اَ جَ) [ ع. ] (ص تف.) بهتر، خوب تر، فزون تر، برتر.

ارجل

(اَ جَ) [ ع. ] (ص.)
۱- مرد بزرگ پای.
۲- هر چهارپایی که یک پای سفید داشته باشد.
۳- مرد نیرومند و قوی.
۴- احمق.

ارجمند

(اَ جú یا جُ مَ) [ په. ] (ص مر.)
۱- باارزش، گرانبها.
۲- عزیز، گرامی، شایسته.

ارجنه

(اَ جَ نِ)(اِ.)نوا و لحنی است در موسیقی قدیم.

ارجوزه

(اُ زَ) [ ع. ارجوزه ] (اِ.) قصیده در بحر رجز، شعر کوتاه. ج. اراجیز.

ارجوزه خواندن

(~. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) رجز خواندن درهنگام جنگ و خود را ستودن.

ارحام

( اَ ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جِ رَحِم ؛ زهدان‌ها.
۲- خویشان، اعضاء خانواده.

ارحام

( اِ ) [ ع. ] (مص م.) مهربانی کردن، بخشایش آوردن.


دیدگاهتان را بنویسید