دیوان حافظ – آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟

تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت

دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت

احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت

ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت




  شاهنامه فردوسی - بنياد نهادن جشن سده
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

ادیب

(اَ) [ ع. ] (ص.)
۱- بافرهنگ، دانشمند.
۲- دانای علم و ادب.
۳- معلم، مربی.

ادیبانه

(اَ نِ) [ ع - فا. ]
۱- (ق.) مانند ادیبان.
۲- (ص.) ادبی، مربوط به ادبیات.

ادیت

(اِ) [ انگ. ] (اِمص.) ویرایش.

ادیتور

(اِ) [ انگ. ] (اِ.) ویراستار.

ادیم

(اَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- چرم دباغی شده.
۲- پوست خوشبوی سرخ رنگ.
۳- روی زمین.
۴- سفره غذا.

اذابه

(اِ بِ یا بَ) [ ع. اذابه ] (مص م.)
۱- آب کردن، ذوب کردن، گداختن.
۲- غارت کردن.
۳- نیکو کردن کار خود را.

اذاعه

(اِ عَ یا عِ) [ ع. اذاعه ] (مص م.) آشکار ساختن، فاش کردن.

اذاقت

(اِ قَ) [ ع. اذاقه ] (مص م.)
۱- چشانیدن.
۲- چیزی آزمودن.
۳- مکافات امری را نمودن.

اذالت

(اِ لَ) [ ع. اذاله ] (مص م.) فروهشتن دامان، دراز کردن دامن.

اذان

( اَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- آگاه کردن، خبر دادن.
۲- خبر دادن از وقت نماز.

اذعان

( اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) اقرار کردن، گردن نهادن.
۲- (مص ل.) فروتنی کردن، فرمانبرداری.

اذفر

(اَ فَ) [ ع. ] (ص.) خوشبو، پربو: مشک اذفر.

اذل

(اَ ذَ لّ) [ ع. ] (ص تف.) ذلیل تر، خوارتر.

اذلال

( اِ) [ ع. ] (مص م.) پست شمردن، خوار گرفتن.

اذله

(اَ ذِ لِّ) [ ع. ] (ص.)
۱- جِ ذلیل ؛ ذلیل شدگان.
۲- جِ ذلول ؛ نرم دلان.

اذمه

(اَ ذِ مِّ) [ ع. ] (اِ.) جِ ذمام و ججِ ذمه ؛ حق و حقوق.

اذن

(اُ ذُ) [ ع. ] (اِ.) گوش.

اذن

(اِ) [ ع. ]
۱- (مص م.) رخصت دادن، اجازه دادن.
۲- (اِمص.) فرمان، رخصت، اجازه.

اذن دادن

(اِ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) رخصت دادن، جایز شمردن، مرخص کردن.

اذناب

( اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ ذَنَب.
۱- دم‌ها، دنبال‌ها.
۲- بندگان، کنیزکان.


دیدگاهتان را بنویسید