دیوان حافظ –  گر می‌فروش حاجت رندان روا کند

گر می‌فروش حاجت رندان روا کند

گر مِی‌فروش حاجتِ رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان
گر سالِکی به عهدِ امانت وفا کند

گر رنج پیش‌آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مَکُن به غیر که این‌ها خدا کند

در کارخانه‌ای که رَهِ عقل و فضل نیست
فهمِ ضعیفْ رایْ فضولی چرا کند؟

مطرب بساز پرده که کس بی‌اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سُراید خطا کند

ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند

جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسی‌دَمی کجاست که احیایِ ما کند؟



  دیوان حافظ - گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

در شان من به دردکشی ظن بد مبر
کلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

دید

(اِ.)
۱- بینایی، نظر.
۲- تخمین، حدس.

دید زدن

(زَ دَ) (مص م.) (عا.)
۱- تخمین زدن قیمت چیزی، برآورد کردن حاصل زراعت.
۲- چشم چرانی.

دیدار

[ په. ] (اِمص.)۱ - دیدن، رؤیت.
۲- چهره، سیما.
۳- بصیرت، بینایی.
۴- (ص.) پدیدار، مریی.
۵- نظارت، مصلحت.

دیدن

(دَ) [ په. ] (مص م.)
۱- نگاه کردن.
۲- زیارت کردن.
۳- عیادت کردن.
۴- صلاح دانستن، مصلحت دیدن.

دیدن

(دَ دَ) [ ع. دیدان ] (اِ.) خوی، عادت، روش.

دیده

(دِ)
۱- (اِ.) چشم، عین. ج. دیدگان.
۲- (ص مف.) رؤیت شده، منظور.
۳- نگاه، نظر.
۴- مردمک چشم. ؛ ~سپید کردن کنایه از: کور شدن از شدت چشم به راهی. (?(دیده بان (~.) (ص مر.) = دیدبان:
۱- مأموری که ...

دیده بر کردن

(~. بَ. کَ دَ)(مص ل.) چشم باز کردن، بیدار شدن.

دیدگاه

(اِمر.)
۱- جای پاسبانی دیدبان.
۲- منظره، چشم انداز.

دیر

(دَ یا دِ) [ معر. ] (اِ.) صومعه، محل عبادت راهبان مسیحی. ؛ ~ خراب آباد کنایه از: دنیا، جهان مادی. ؛ ~ مغان معبد زردشتیان.

دیرانی

(دَ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به دیر.
۲- دیرنشین.

دیرباز

(ق مر.) زمان دور و دراز، زمان پیشین.

دیرمدار

(مَ) (ص.) کهنه، قدیمی.

دیرند

(رَ) (ق.)
۱- مدت دراز.
۲- بادوام.

دیرپای

(ص فا.) پایدار، بادوام.

دیرک

(رَ) (اِمصغ.) تیر بسیار بزرگ، تیرک.

دیرکرد

(کَ) (مص مر.) = دیر کردن: عقب افتادن، تأخیر.

دیرگاه

(ص مر.)
۱- زمان قدیم.
۲- دیروقت.

دیریاز

(ص فا.) آن چه که مدتی دراز بکشد، کهن، قدیمی.

دیرین

(ص نسب.) کهنه، قدیم.

دیرین شناسی

(ش) (اِمر.) فسیل شناسی.


دیدگاهتان را بنویسید